تبليغاتX
شب تاب
رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند....
از من نخواه با تو قدم بزنم ، حتی اگر هوا خوب بود ، حتی اگر باران می آمد نم نم ، حتی اگر زمان ایستاده بود تا بیشتر با هم باشیم . از من نخواه قدم بزنم ،راه که می روم خودم نیستم ، می شوم همان که می دود تا به اتوبوس ساعت ۵ صبح برسد ، می دود تا به متروی ۵ و ۴۵ برسد ، می دود تا ۶و ۳۰ صادقیه باشد . می شوم همان که می دوید تا قبل از شروع کلاس نماز را خوانده باشد و قبل از شلوغ شدن سلف غذا را خورده باشد . راه که می روم ، راه نمی روم ! می دوم ! یادم می افتد که تمام این چهار سال کلاهی بوده که سرم که هیچ همه ی وجودم را پوشانده . راه که می روم ، عذاب می کشم ...

از من نخواه با تو قدم بزنم . دعوتم کن به یک نیمکتِ هرچند ناراحت یا یک تکه زمین تر روی چمن های پارکی که دوست داری و چای مهمانم کن و بگذار باور کنم که همه ی عقب افتادن ها دروغ است و همه چیز خوب است . بگذار باور کنم حتی اگر حقیقت ندارد...

هوا عالی است . خیلی خیلی عالی ، ولی به خاطر خدا از من نخواه با تو قدم بزنم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 بهمن1390ساعت 7:12 بعد از ظهر  توسط شب تاب  | 

چه فرقی می کند حوصله ی نوشتن داشته باشم یا نه ، یا هوا ابری باشد یا هوا برفی باشد یا سرد باشد یا هرچه ...

چه فرقی می کند که تمام امتحانات صفر باشند یا بیست باشند یا همه ی عددهای قبول و غیر قابل قبول بین این دو ...

اصلا چه فرقی می کند که دلم بخواهد بنویسم یا نه ؟

واقعا چه فرقی می کند ؟!

جاری شدن تو از سر انگشتان من با هیچ چیز دیگری هماهنگی ندارد ! قانون نمی شناسد و وقت سرش نمی شود...

همین

+ نوشته شده در  جمعه 7 بهمن1390ساعت 11:6 بعد از ظهر  توسط شب تاب  | 

 

امشب یک شب سرد است

یک شب سرد زمستانی

که با نبودن تو

می شود سرد تر

زمستانی تر ...

+ نوشته شده در  جمعه 30 دی1390ساعت 11:50 بعد از ظهر  توسط شب تاب  | 

 

این آدما کی هستن ؟ کجا زندگی می کنن ؟ راست میگن هر چی میگن ؟ همین آدمایی رو میگم که با دوست دخترا و دوست پسرای وبلاگی و غیر وبلاگیشون توی خونه مجردی هاشون میشینن و مشروب و چیپس می خورن و عکس این تفریح دم دستیشون رو هم میزارن تو وبشون . همین آدمایی که مهاجرت کردن رفتن سوئد ، کانادا یا هر جهنم و بهشت دیگه ای و از اونجا داد سخن میدن که ما تو ایران چه سختی ها و عدم آزادی ها و محدودیت ها که نکشیدیم یکی هم نیست بهشون بگه کسی که توی ایران نیست حق نداره درباره اش نظر بده و حرف بزنه حتی اگه خودش ایرانی باشه و اگه راست میگید همین جا می موندید و تلاش می کردید و جون می کندید تا همه چی یه ذره بهتر بشه نه این که الان فقط حرف بزنید مثل ترسوها . همین آدمایی رو میگم که میگن تقویم شمسی خیلی وقته که براشون مرده و الان فقط تقویم میلادی رو می فهمن . همینایی که میگن از قشر متوسط و متوسط ِ رو به پایین ِجامعه متنفرن ...

این آدما کی هستن ؟ راست میگن هرچی میگن یا اینم یه جور کلاس ِ ؟ یه جور رسم ِ تو دنیای مجازی؟

کدومشون من رو میشناسن ؟ کدومشون دخترایی مثل من رو میشناسن ؟ کدومشون دخترایی مثل من رو درک می کنن ؟؟؟

خیلی دلم می خواد بدونم این آدما واقعا چه فکری می کنن با خودشون ؟! اصلا با این طرز فکرشون چه جوری روشون میشه توی خیابونا و کوچه های این مملکت راه برن ؟

یه جای کار ایراد داره . اینجا یا جای من نیست یا جای اونا . یا من اشتباهیم یا اونا . شایدم  هیچکدوممون اشتباهی نباشیم ، در این صورت من خیلی بیشتر دلم میگیره خیلی خیلی بیشتر ، خیلی خیلی خیلی بیشتر ، چون من اونا رو نمی فهمم ، مطمئنم که اونا هم منو نمی فهمن ...

نفهمیدن آدما خیلی تلخه ، مثل زهر ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 دی1390ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط شب تاب  | 

 

غروبانه

توی سریال پنجره که این روزا از شبکه تهران پخش میشه داداش ِ بزرگ ِ یه پسره توی یه تصادف می میره اون وقت داداش کوچیکه افسرده میشه اون وقت تر باباهه می خواست حال پسرش بهتر بشه مثلا ، بهش میگفت  : پسرم خوب نیست اینقدر رفتی تو خودت . این همه تفریح سالم هست مث استخر ، بیلیارد ، بولینگ ... . برو خوش باش ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 دی1390ساعت 2:42 بعد از ظهر  توسط شب تاب  | 

ماه طلعت بودن خیلی شیرینه .

ماه طلعت آبجی کوچیکه است . اولین کسیه که میاد خونه ی مادر . اولین کسیه که با بقیه تماس میگیره تا دور هم جمع بشن . ادعا نداره اما . خیلی صبوره درست مثل مادر . تنها کسیه که وقتی همه لباس مشکی پوشیدن و جلوی مادر صف کشیدن بغض کرده . یه شوهر داره که بستنی می خره میاره تا بتونه یه دقیقه نگاش کنه ! دو تا پسر داره و حالا هم بارداره ، معتقده که بچه یه موجود غریبه نیست ، تیکه ای از جون آدمه! تلفنی سراغ بچه ها رو میگیره و اگه پسر بزرگش ساندویچ بخوره دعواش میکنه . جوراب های خان داداش رو میشوره و زیر بغل کتش رو میدوزه . وقتی خان داداش میگه : مزه نریز آبلیمو! میگه : غلط میکنه آبجی کوچیکه که رو حرف خان داداشش حرف بزنه !! نه اینکه نتونه جواب بده ،به بزرگترش احترام میزاره . تو سری خور نیست حریم ها رو حفظ میکنه . 

ماه طلعت یه زن ایرانیه . من دوسش دارم . دوست دارم مثل اون باشم . آروم ، صبور ، مهربون ، دلسوز ، مادر!

مادر

*متاسفانه عکس بهتری از فیلم پیدا نکردم.

+ نوشته شده در  شنبه 17 دی1390ساعت 2:36 بعد از ظهر  توسط شب تاب  | 

 

این آقا پسرایی که با دیدن سیبیل و ابروی به اصطلاح پاچه بزیِ بعضی دختر خانوما پا میزارن به فرار ، خبر ندارن که دختر بعد از ازدواج این شکلی نمی مونه ؟؟؟؟!!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 دی1390ساعت 2:35 بعد از ظهر  توسط شب تاب  | 

 

شبهایی هست که خیال می کنی تنهایی، اما در اصل هزاران فرشته و شیطان در اطراف تو در حال پروازند و به نوبت روی شانه ها ، قلب و ذهن تو می نشینند. این شب ها شوم و ترسناک نیستند و سرنوشت تو را رقم نمی زنند اما قابلیت این را دارند که مثل یک ابر روی زندگی ات سایه بیندازند. سایه ای از آرامشی فرشته گون یا اضطرابی شیطانی.

روح تو این شبها را درک می کند اما چشمت هیچ نمی بیند ؛ نه بال فرشته ای و نه دم آتشین شیطانی. روحت خاطره ی این شبها را حفظ می کند . خاطره ای گنگ و مبهم ،شبیه به یک حس و تو کم کم در طول تمام شب ها و روزهای بعد از آن شبها رنگ وبوی عجیبی را درونت حس می کنی که دلیلش را درست نمی دانی ولی حتم داری که به آن شب هایی که فقط خیال می کردی تنهایی مربوط است.

مراقب باش. شاید امشب یکی از همان شب ها باشد . مراقب باش که چیزی که از این شبها در تو رسوب می کند صدای بال فرشته ها باشد نه نفس مسموم شیاطین .

مراقب باش.

مهمان شبانه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 دی1390ساعت 0:12 قبل از ظهر  توسط شب تاب  | 

 

میدونی چیه دوست من ؟؟؟ اَصِش این غذا بد! این غذا آشغال! این غذا سبزیش چمنای حیات دانشکده و گوشتش گوشت خر !اَصِش این غذا کوفت ! خب ؟؟

تو نخور. لازم نیست هی جلوی اون بنده خدایی که داره این غذا رو می خوره این کلمه ها رو تکرار کنی که .

در ضمن واژه هایی مثل : خوب نپخته ، موادش مرغوب نیست ، این غذا رو دوست ندارم، میلم به غذا نمیره ، و ... واسه یه همچین وقتاییه . لطف کن یاد بگیر و ازشون استفاده کن .

 

 

* از کلمه ی آشغال متنفرم . مخصوصا با تاکید روی حرف شین.

*امیدوارم هیچ وقت گشنگی نکشی اما اینو بدون : گشنگی نکشیدی که سنگ بخوری بگی عجب جوجه کبابی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 دی1390ساعت 4:41 بعد از ظهر  توسط شب تاب  | 

 

- : اینجا پرفشار تنهایی مستقر و جو پایدار دلتنگی ایجاد شده است ...

- : جو پایدار با گرما ناپایدار میشه ، با گرمای عشق ناپایدارش کن.

 


- و - ؟؟ من و مصی!

+ نوشته شده در  جمعه 9 دی1390ساعت 12:21 بعد از ظهر  توسط شب تاب  |