نفس های سوخته

 

این دنیای آتشین را

دوست ندارم

به دنبال سرگرمی های جدید !

 

کنکور را هم دادیم تموم شد رفت ...

حالا چیکار کنیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!

یکی از هزاران راه

1.2.3.4.5.6.7.؟

 

فردا قرار است کنکور بدهیم برای ارشد و قرار هم هست که قبول بشویم ! و همچنین قرار است که در همین دانشگاه فعلی هم قبول بشویم . قرار است اگر قبول شدیم برایمان لپ تاپ بخرند و اگر قبول نشدیم و آن یک دانه رشید ِ نه چندان رشید ِ کلاس قبول شد اسممان را عوض کنیم و البته درباره ی اینکه چی بگذاریم اسممان را هنوز قراری گذاشته نشده !

کلا اوضاع خوبی است و من هم به شدت از خودم راضی ام و اصلا هم غصه نمی خورم و ذره ای هم استرس ندارم از اینکه دوستان منابع را بلعیده اند و من به کارهای دلخواه دیگرم پرداخته ام! آرزوهای دیگری هم دارم و راه های دیگری را هم میشناسم برای رسیدن به آنچه دوست دارم ، به خاطر همین قبولی در کنکور ارشد و دانشجوی کارشناسی ارشد شدن آنقدرها هم برایم حیاتی نیست ، فقط تنها مشکلم این است که به دوستان گفته ام اگر من در کنکور قبول نشوم و او* بشود اسمم را عوض می کنم! این موضوع قضیه را کمی حیثیتی کرده وگرنه من اصراری ندارم مسیر خوشبختی و موفقیتم از وسط کلاسهای کارشناسی ارشد تربیت معلمِ سابق یا خوارزمی ِفعلی بگذرد . موقع ِ کنکور کارشناسی هم اصراری نداشتم ، ولی خدا خودش خواست که راه این باشد و اگر بازهم بخواهد باز هم میشود ! به قول حنا بانو دست خدا بالای همه ی دست هاست !

لطفا دعا کنید یا من قبول بشوم یا او قبول نشود ! چون من اسمم را دوست دارم هم !!!


* او ؟؟ تنها پسر ِ کلاس! 

 

یک دوست داشتن ِ صورتی!

 

دیروز، روز ِ دوست داشتن بود ، همان ولنتاین ِ معروف! و من تمام مدت به نوعی از دوست داشتن فکر می کردم که ابرازش روز ِخاصی را طلب نکند و نمادش فقط گل رز نباشد ، خرس قرمزنباشد، جعبه ی کادو و قلب قرمز نباشد ، نمادش من و تو باشیم و رنگش صورتی!! به دوست داشتنی فکر می کردم که یک طرفش منم و تو و یک طرفش تمام  آسمان هایی که فتح می کنیم به جادوی کلمه ...

پایِ چشم های تو که در میان باشد همه چیز نماد عشق است ! همه ی روزها که هیچ ، همه ی ثانیه ها ، وقت ِ دوست داشتن است ! من هیچ وقت منتظر ولنتاین نبوده ام، هیچ وقت .

 

وقتی میری و دلتنگی میاد

 

قرار بود یه چیزایی رو تعریف کنی برام .

 نبود ؟؟

 


بعدتر اضافه شد : در لینک پایین یه مسابقه نقاشی داره برگزار میشه و از من هم خواستن در این زمینه اطلاع رسانی کنم ! ولی رو چه حسابی اینو از من خواستن نمی دونم ! آخه مگه چند نفر اینجا رو می خونن؟؟!!!

به هر حال :

مسابقه نقاشی احساس

 

دوست من و مهندس وایر لس !

قققییییییییییژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ

قررقررررررررررررررررررررررررر ژژژژژژژژژژژژرررررررررررررژژژژژررررررررررر

تق تق تق تق قییژژژژژژژژژژژژ تق تق .....

دوست من : آقا یعنی چی ؟ حالا وقت این کاراست ؟ دو روز بیشتر به امتحانا نمونده ، مثلا داریم درس میخونیم ... ای بابا ! بسه دیگه ! دیوونه شدیم! هیچ کارتون حساب کتاب نداره! این دانشگاه هم که هیچیش رو حساب و برنامه نیست ! هر روز یه چیزِ این خوابگاه مسخره شون داغون میشه . هر روز هر روز توی راهروها پر از تعمیر کاره . اَاَاَاَه ! بسه ! حالا اصن این سر و صدا ها واسه چیه ؟ چیکار دارید میکنید ؟؟

آقاهه : واسه وایر لس ِ !

دوست من : اِ ؟؟؟ چایی بیارم ؟؟؟!!

 

گاهی چیزی که نمی خوایم بشه، میشه ، اونم به دست خودمون ...

 

آقا اَصِش من نمی خوام دعا کنم . یه بار دعا کردم ،گرفت ! یعنی شد ! بدجوری هم شد ! و بعدش آتیش گرفتم . دیگه نمی خوام . به اصرار یه چیزی خواستم از خدا ، البته اصراری هم نبود ولی لابد چون از ته دل بود اصرار تلقی شد و یه ماه هم نکشید از لحظه ی دعا که اتفاق مورد دعا حادث شد و اون موقع بود که من سوختم . دیگه نمیخوام دعا کنم ، می ترسم راستش . می ترسم که دوباره خدا اجابت کنه دعامو ولی با عواقب و عوارض. حالا بابا چپ میره و راست میاد با یه نگاه و لحن سرزنش باری منو مخاطب قرار میده که چرا دعا نمی کنی که فلان بشه بهمان بشه ؟ مگه نمی بینی یه ماه بیشتر تا عید نمونده ؟ و چه و چه ... 

پدرِ من ، به خدا دعا می کنم . به جون ته تغاریت دعا می کنم اما با ترس و لرز . می ترسم خدا بدجوری حالمو بگیره ، دوباره .می ترسم که چیزی بشه که نباید . می ترسم که اونی که می خوایم بشه ولی بعدش یه چیزای دیگه ای هم بشه که ...

خدایا ! من یکی که رسما اعلام می کنم عمرا چیزی از حکمت های شما سر در  نمیارم ، شما خودت یه جوری دل ما رو  آروم کن ، "یه ماه بیشتر تا عید نمونده ها "...                                  ممنون.

خودم را کشف می کنم

 

قبلا دمای بالای ۳۰ درجه و روزی یک نیمه وعده غذا رو امتحان کرده بودم ، جدیدا دمای زیر صفر و روزی یک وعده غذا رو هم تست کردم ...

کلا به امتحانش می ارزید.

خاطره ی سوخته

 

سرت را بالا بگیر و خوب نگاه کن به همه ی آسمانهایی که می بارند و من و تو زیر بارانشان نیستم !

پاهایی که می دوند ، دلی که می نشیند ...

از من نخواه با تو قدم بزنم ، حتی اگر هوا خوب بود ، حتی اگر باران می آمد نم نم ، حتی اگر زمان ایستاده بود تا بیشتر با هم باشیم . از من نخواه قدم بزنم ،راه که می روم خودم نیستم ، می شوم همان که می دود تا به اتوبوس ساعت ۵ صبح برسد ، می دود تا به متروی ۵ و ۴۵ برسد ، می دود تا ۶و ۳۰ صادقیه باشد . می شوم همان که می دوید تا قبل از شروع کلاس نماز را خوانده باشد و قبل از شلوغ شدن سلف غذا را خورده باشد . راه که می روم ، راه نمی روم ! می دوم ! یادم می افتد که تمام این چهار سال کلاهی بوده که سرم که هیچ همه ی وجودم را پوشانده . راه که می روم ، عذاب می کشم ...

از من نخواه با تو قدم بزنم . دعوتم کن به یک نیمکتِ هرچند ناراحت یا یک تکه زمین تر روی چمن های پارکی که دوست داری و چای مهمانم کن و بگذار باور کنم که همه ی عقب افتادن ها دروغ است و همه چیز خوب است . بگذار باور کنم حتی اگر حقیقت ندارد...

هوا عالی است . خیلی خیلی عالی ، ولی به خاطر خدا از من نخواه با تو قدم بزنم ...

تو تمام رودهای جاریِ این روزهایی !

چه فرقی می کند حوصله ی نوشتن داشته باشم یا نه ، یا هوا ابری باشد یا هوا برفی باشد یا سرد باشد یا هرچه ...

چه فرقی می کند که تمام امتحانات صفر باشند یا بیست باشند یا همه ی عددهای قبول و غیر قابل قبول بین این دو ...

اصلا چه فرقی می کند که دلم بخواهد بنویسم یا نه ؟

واقعا چه فرقی می کند ؟!

جاری شدن تو از سر انگشتان من با هیچ چیز دیگری هماهنگی ندارد ! قانون نمی شناسد و وقت سرش نمی شود...

همین