این منم

 

گفت می خوام تو رو نقاشی کنم خاله. گفتم باشه. یه ربع بی حرکت ایستادم و شدم مدلش. اجازه نداد نقاشی رو نگاه کنم. رفت یه گوشه نشست. رنگ چشمامو پرسید. تعداد دگمه های لباسمو پرسید. رنگ آمیزیش که تموم شد، نقاشیو تحویلم داد. دیدم که منو این شکلی دیده. اینکه داستان اون همبرگر و کفش های پاشنه بلند چیه، نمی دونم.

 

بادام تلخ

 

چیزهایی هست، ریشه دارد در گذشته. عمیق. تثبیت شده. گذشته ی دور. در حقیقت خارج از کنترل من. انتسابی. چیزهایی هست بسیار تاثیرگذار در هر آنچه که هست و خواهد بود. بی هیچ تقصیری، بی هیچ علاقه ای، بی هیچ انتخابی، کاشته شده اند در من، آبیاری شده اند، رشد کرده اند. بارشان را بر دوش می کشم.

از این ها، از این چیزهایی که هست، به کجا باید شکایت کرد؟ به کجا باید پناه برد؟

 

شب در چشمان من است، به سیاهی ِ چشمان من نگاه کن ...

 

 

نقش من چیه؟ نقش تو چیه؟

 

برای دو هفته اومدن ایران. تفریح، دیدار از اقوام و دوستان، آشنایی با زبان و فرهنگ مادری. کانادا رو بیشتر از ایران دوست داره ولی غذاهای ایرانی رو می پسنده. میگه مامانم ایرانی نیست. مامانش ایرانیه و فارغ التحصیل از دانشگاه صنعتی شریف. وقتی می خوره زمین به سرعت بلند میشه و به همه اطمینان میده که حالش خوبه! فارسی رو مثل طوطی تکرار می کنه، نمی فهمه. ولی این باعث نمیشه سکوت کنه! 

تمام روز مشغولِ فهمیدنِ همدیگه بودیم. هر دو تلاش می کردیم. هر دو چشمامون برق می زد وقتی منظور همدیگه رو می فهمیدیم. وقتی نمی فهمیدمش، غصه می خوردم، اونم ناراحت می شد. بیخیال می شد. می رفت سراغ یه موضوع دیگه.

بازی کردیم. نقاشی کشیدیم. و اون یاد گرفت که وقتی اسباب بازی رو ازش میگیرن به فارسی بگه: بِدِش به من!

روز سختی بود. دلم می خواست می تونستم باهاش درست حرف بزنم. دلم می خواست منظورشو سریع درک کنم. تمام روز مشغول زیر و رو کردن ذهنم بودم تا شاید کلمه ای پیدا کنم برای ایجاد ارتباط. خوبیش این بود که دخترک موطلاییِ شیطون و صبور، کنارم موند. دلش خواست که بمونه. این یعنی من موفق شدم. این یعنی خستگی ها پر.

حتی دوست داشتن تو هم باعث نشد که برم سراغ تکمیل یادگیریِ زبان دوم. اما دوست کوچکم، انگیزه ای بزرگ در من ایجاد کرد. شاید آمده بود برای همین. شاید نقش سوفیا در زندگی من همین ایجاد انگیزه بود. شاید.

 

 

طلسم تو هم شکست ؟

 

دعوا دعوا دعوا، سر یه شیشه مربا ...؟؟

 

به خاطر چیزهای مهم دعوا کنید. برای مسائل حیاتی و بزرگ جر و بحث کنید. حتماً چیزی را بشکنید. حتماَ چَکی، مشتی ، لگدی نثار همدیگر کنید. کاری کنید دعوا حقیقتاً دعوا باشد.

دعوا را به خاطر مسائل بی ربط و کوچک لوث نکنید. از «گذشته» برای تغذیه ی موضوع کوچک و مسخره ای که امروز برای دعوا پیدا کرده اید استفاده نکنید. سعی کنید موضوع دعوایتان تر و تازه باشد و واقعاً بزرگ و مهم. حالا که دارید اعصاب خود و اطرافیانتان را خُرد می کنید، کاری کنید که ارزشش را داشته باشد.دعوای بیخود راه نیندازید.

نروید توی یک اتاق دیگر سنگر بگیرید و زیر لب غر غر کنید و فحش بدهید و ننه من غریبم بازی در بیاورید. بیایید رو در رو، قرص و محکم، با صدای بلند هر آنچه که واقعاً فکر می کنید باید گفت بگویید و بشنوید، و حتی هر آنچه که نباید گفت را هم بگویید و بشنوید.

هیچ چیز مسخره تر و فرساینده تر از دعواهای بیخود نیست. دعواهایی که وقتی تهش می پرسی برای چی بود؟ سر چی بود؟ چی شد؟ نتیجه چی شد؟ جواب قانع کننده ای نداشته باشی. دعواهایی که روحت را خورده، اعصابت را آسیب رسانده، تو را شکسته ولی کسی آنها را دعوا حساب نمی کند.

بیایید کمی به خودمان احترام بگذاریم. حرف بزنیم. حرف اگر بلد نیستیم بزنیم، رها کنیم، فراموش کنیم، بگذریم.

تفکیک مسائل را، فکر کردن را، آسمان و ریسمان نبافتن را، «ننه من غریبم» بازی در نیاوردن را، شلوغ کاری نکردن را، گل آلود نکردن آب را برای اینکه کسی نفهمد چقدر کوچکیم، یاد بگیریم.

چرا سوختن غذا را ربط می دهید به اشتباه بودن ازدواجتان؟ چرا شکستن اسباب بازی بچه را ربط می دهید به اشتباه بودن سیاست چند فرزندی؟ چرا از کاه کوه می سازید؟

از کاه کوه نسازید. تفریحتان کم است؟ حوصله تان سر رفته؟ دعوا راه انداختن فکر خوبی نیست. حرف همدیگر را نمی فهمید؟ ناراضی هستید از خیلی چیزها یا همه چیز؟ چیزی را نمی فهمید؟ دعوا راه انداختن فکر خوبی نیست. اینقدر حرمت ها را نشکنید. اینقدر شخصیت خودتان و اطرافیانتان را پایمال نکنید. بزرگوار باشید.

 دنیایتان را با «بیخودی ها» کثیف نکنید. هر کاری می کنید، هر کاری، به تأثیرش فکر کنید. هر کاری که می کنید، هر کاری، درست انجامش بدهید، حتی دعوا را.

 

خوب فکر کنید. شاید واقعاً دیگر موضوعی برای دعوا پیدا نکردید. شاید زندگی آرام تر شد.

 

 

بودن...

 

وقتی مخترع در سطح جهانی نیستی، وقتی ورزشکار ملی و قهرمان نیستی، وقتی نویسنده ای پرمخاطب نیستی، وقتی دانشمند نیستی، وقتی کارآفرین نیستی، وقتی بازیگر مشهور، هنرمند تأثیرگذار، فعال اجتماعی و سیاسی، پزشک با رتبه ی جهانی، مهندس پروژه های بزرگ و... نیستی، یعنی هیچی نیستی؟

 

عاقبت کسی باید کاری بکند

 

به کسی که اونقدر شجاع باشه که تصمیم بگیره یاد تو رو از ذهن من پاک کنه، این اجازه رو میدم.

 

بوی هِل پوک

 

یادم رفته بود که می توانم دوست داشته شوم.

 

 

جادوگرِ سرزمین قد و نیم قدها

 

یه کاغذ بردم کلاس، با یه سکه. سکه رو گذاشتم زیر کاغذ و با مدارنگی روی سکه کشیدم. طرحش افتاد روی کاغذ. همون بازیه بچگی هامون. حیرت کرده بودن. یکشون گفت: «خاله تو جادو بلد بودی؟ من نمیدونستم!»

نفری یه سکه دادم بهشون با یه کاغذ و یه مداد. یه گوشه ایستادم به تماشای جادوگرهای کوچکم :)

خوشحالیشونو، برق چشماشونو، ایمانشونو، با هیچ چیز عوض نمی کنم...

 

 

میلیون ها سال برای به دنیا آمدن یک انسان لازم است و تنها چند ثانیه برای مردن.*

 

* مایا - یوستین گوردر - مهرداد بازیاری

پازل

 

طالع رنگی رنگی این هفته، بهت توصیه کرده که هرگز به دیدن یه دوست قدیمی نری. گمون نکنم این طالعو بخونی و پیگیری کنی. ولی به احساست ایمان دارم. می دونم اگه چیزی رو حس کنی، اگه چیزی ته ذهن یا قلبتو قلقلک بده، چشم بسته از کنارش رد نمیشی.

به مه شاد گفتم «برگشتن» مزخرف ترین چیز دنیاست. گفتم که «برگشتن» اشتباه است. همیشه اشتباه است.

دلم نمی خواد این چیزا رو کنار هم بچینم و نتیجه بگیرم. نتیجه رو قبلاً به مه شاد گفته ام. اگه یادش مونده باشه، پنجشنبه شب، تأییدم می کنه. من از این تأیید می ترسم. تلخ و غم انگیزه.

 

طلوع کن...

 

اگر با تو دست به یقه می شدم، یا رو در رو چند تا فحش آبدار نثار هم می کردیم، یا لیوانی آب یا چایی را می پاشیدم توی صورتت، شاید اینقدر گیج و گنگ نبودم. شاید لال می شدم و می نشستم سر جایم. شاید دست می کشیدم، رها می کردم، کِش نمی دادم...

حالا اما بخشی از مسأله پاک شده - شاید مهم ترین بخش - و هیچ رقمه نمی توانم راهی -کوره راهی- پیدا کنم برای حل کردنِ این گره ی چندین ساله. همه چیز هر روز سخت و سخت تر می شود.

فقط دست های تو قادرند معجزه کنند. با ساده ترین عمل ممکن. انگشت های نازنینت را تکان بده و چیزی بنویس. من را لایق بدان برای آسوده زندگی کردن. رهایی را هدیه ام کن.

 

دلم را به خودت گره زده ای

 

دفعه ی پیش که اینجا بودی، رفتی سراغ کامواهای من. مامانت پرسید اشکالی نداره؟ گفتم نه! گذاشتم بخشی از دنیایم را گره بزنی! حالا آچو و دلبر دارند گره های نخ را باز می کنند. تو کجایی؟ لابد خوابی توی خانه ی خودتان. یا داری سیم تلفن را، سیم تلویزیون را یا هر چیزی دم دستت هست را می جوی! هر چقدر هم که من دلم برایت تنگ شده باشد باز هم تو اینجا نیستی. نشانه ای از تو نیست. نه پتو و تشک اضافه ای داری خانه ی ما، نه لباس اضافه، نه اسباب بازی اضافه، نه ظرف غذایی که مخصوص تو باشد برای یک وعده غذایی که در هفته اینجایی، فقط نخ های گره خورده نشان می دهند که تو اینجا بوده ای. تنها اثری که دست های تو باقی گذاشته اند همین گره هاست. قشنگ ترین گره های دنیا!
وقتی ما را می بینی می خندی. این یعنی ما را دوست داری؟ این که تو ذاتاً خوش اخلاقی، این که تو ذاتاً مهربانی، حسابی شاخک های حسادت من را حساس کرده. کاش یک جای اختصاصی داشتم توی دلت. کاش بزرگ تر که شدی، هنوز دلت بخواهد پیش من باشی، با من حرف بزنی ...
تو، ای قشنگ ترینِ دنیای من! همیشه یک عالمه دعا و آرزوی خوب و بزرگ از طرف من پشت سرِ تو روان است. من قوانین را می دانم. دل نبستن را بلد شده ام. دیده ام که این دنیا مدام درحال جا گذاشتن آدم هاست و فهمیده ام دویدنِ بیهوده پا را می شکند و چشم را کور می کند.
من همین حالا دوستت دارم...

 

به کدام زبان؟ با کدام کلمه؟

 

برای حرف زدن، از مه شاد سراغ می گیرم. تهش می رسیم به : این «خب که چی؟»ها زیاد هم بد نیست . برای انجام خیلی از کارها دنبال دلایل بزرگ نباش. بی دلیل و بدون فکر برو...

دلایل بزرگ؟

خدایا...

واقعاً من اینقدر گنگ و نامفهوم حرف می زنم؟