دنیای خالی
آخر چطور دنیا اینطور از تو خالی شد؟
تکرارِ همیشه
می دانم که هرکس خودش باید حال خودش را خوب کند ولی کاش فرمولی وجود داشت یا کسی بود که کاری می کرد برای بی دست و پاهایی مثل من که حتی عرضه ندارند به داد خودشان برسند، تا کمی، فقط کمی، حال خوب را بچشند.
شک
درد پشت دروازه
نمیشه
نمیشه.
نشانه ای از گذشته
اگر آن روزها کش آمده بود تا همین حالا، چه خاکی می خواستم به سرم بریزم؟
غمم را خریده ای و...
سر درد
سرم را گذاشته بودم روی سینه اش و به خوشبختی فکر می کردم. خوش به حال آدمهایی که به خوشبختی فکر نمی کنند. همینطوری زندگی می کنند. من فکر می کنم و احمق ترین فکر کنندهء دنیا هستم چون فقط فکر می کنم. او سعی می کند. تفاوت همین است. سرم درد می کند همیشه. حتماً قرصی هست که آدم بخورد و دیگر فکر نکند ولی فکرش را که می کنم می بینم حتی جرئت خوردنش را هم ندارم ...
غریق
قلبم مثل یک چیز کوفتی مدام می آید توی حلقم. انگار تمام درونم را، هر چیزی را که زیر پوست است، می خواهم بالا بیاورم و نمی توانم. من از خودم می ترسم. حس می کنم همه را دیگر ندارم، همهء کسانی را که دوست دارم، که دوستشان داشته ام همیشه.
اوایل به سحر گفتم که بله، من هم گریه می کردم شش ماه اول را ولی نه به آن دلیلی که مصی گریه می کند هنوز هم. از چاله به چاه افتادن توصیف خوبی است ولی کامل نیست. چاه هست ولی دست و پا را نمی شکند موقع سقوط. چاه است چون امیدی نیست به خروج و ارتباطت را قطع می کند با خیلی چیزها. می نشینی ته چاهت چایت را می خوری با یا بی قند و «زندگی» می کنی. چه هنر بزرگی می تواند باشد محکم کردنِ پیوندها و چقدر تلخ می گذرد ساعتهایم بی این هنر.
حالِ آدمی را دارم که دارد غرق می شود، چند لحظه ای روی آب می آید، نفسی می گیرد و دوباره ...
سایه
ساده حرف میزنم از مردن و میدانم هیچ ساده نیست. دیشب که خیلی دیرتر از آن بود که باید به خانه میرسیدی و نرسیده بودی، دیشب که موبایلت خاموش بود و هوا سرد بود، داشتم به چیزهای ترسناک فکر میکردم. به چیزهای ترسناکی که من را نمی ترساند. و همان موقع بود که مرگ همان نزدیکی ها بود. شاید دید من احمق تر از آنم که عظمتش را درک کنم و بالهایش را بست و رفت جایی دورتر که خیلی هم دور نبود.
حالا باز من هستم و همهء کارهایی که بلد نیستم ...
تو رفتی و دل من...
نه شتاب زده ام و نه تغییری کرده ام و نه نوشتنم یادم رفته و نه هیچ، فقط، بنویسم و تو نخوانی؟ آخر زندگی هم اینقدر پوچ؟
رؤیاهای ما،