سمیه دیگه نمیاد

فکرشم نمیکردم یه روز  یه تبلیغ تلویزیونی حال یه خانواده رو زیر و رو کنه....

دنیای خالی

او تنها کسی بود که در نه ماه گذشته مرا دوست داشت و حالا هیچ اثری از او نبود. هیچ جا. بویش به طرز وحشتناکی به هیچ سمتی راهنمایی ام نمی کرد. همه ی کافه ها بوی قهوه می دادند و تمام کتاب فروشی ها بوی کاغذ _ بوی مسخره ی کاغذ _ ، و من برای خاطر برق چشم هایش حتی عاشق این بو هم شده بودم. از هر کس می پرسیدم کجاست؟ جواب نمی داد. نگاهم می کرد فقط. چند نفری هم پوزخند زدند. او هیچوقت به من پوزخند نمی زد. او هیچ وقت هیچ کاری نمی کرد که من دوست نداشته باشم. ولی حالا نیست. آب اگر شده بود و به زمین رفته بود، حتما خودم چاه می کندم برای پیدا کردنش. ولی آب نشده. خاک بوی او را نمی دهد. هوا بوی او را نمی دهد. آدم ها بوی او را نمی دهند.

آخر چطور دنیا اینطور از تو خالی شد؟

تکرارِ همیشه

گفت حلالت نمی کنم و من شدم یک برج زهرمارِ غمگین. بی قصد و غرض حرفی زده بودم که حالم عوض شود، نشد. مثل همیشه بد را تبدیل به بدتر کردم و خیلی ساده برایم ثابت شد که هیچ چیز هیچوقت تغییر نخواهد کرد و بی خود امید داشتم که امسال نو باشد.

می دانم که هرکس خودش باید حال خودش را خوب کند ولی کاش فرمولی وجود داشت یا کسی بود که کاری می کرد برای بی دست و پاهایی مثل من که حتی عرضه ندارند به داد خودشان برسند، تا کمی، فقط کمی، حال خوب را بچشند.

شک

از آدمایی که موبایل بقیه رو چک میکنن حالم بهم میخوره.

درد پشت دروازه

نداشتن حرف مشترک،درد بزرگی است.

نمیشه

بوی عید را پیچانده ام توی خانه. هر هفته یک گوشه را تمیز می کنم و نفس عمیق می کشم. مدام تکرار می کنم : همه چیز درست میشه. همه چیز درست میشه...

نمیشه.

نشانه ای از گذشته

جوش روی دماغم بزرگ و قرمز است. شبیه جادوگرهای توی قصه ها شده ام. دوقلوها روی پاهایم می نشینند و جوش هایم را لمس می کنند. خجالت می کشم ولی خدا را شکر می کنم که حداقل برایشان جالب است و ترسناک نیست. از جوش های روی صورتم متنفرم. صد سال بود این شکلی نشده بودم و این قرص های لعنتی باز من را به دنیای غم انگیز گذشته پرتاب کرده، دنیایی که هر روز آرزو می کردم کسی بیاید که دوستم داشته باشد.

اگر آن روزها کش آمده بود تا همین حالا، چه خاکی می خواستم به سرم بریزم؟

 

غمم را خریده ای و...

غمهایم را که گذاشتم برای فروش، خیلی زود فهمیدم مردم دیوانه نیستند که غم بخرند و این منم که دور انداختنی را گذاشته ام برای کسب درآمد و من دیوانه ام و اصلا دختر خلی هستم که غم دارم درحالی که تو را دارم و تو نقطهء مقابل غمی و تو خود معجزه ای. تو خریداری، دیوانه ترین خریدار دنیا. غم هایم را خریدی و هی لاغرتر شدی. هی زیر چشمهایت بیشتر گود رفت. هی دل من عمیق تر گرفت. من چجور موجودی هستم که غم هایش را می گذارد برای فروش؟ من چجور موجودی هستم که چشم های تو برایم بس نیست؟

سر درد

 

سرم را گذاشته بودم روی سینه اش و به خوشبختی فکر می کردم. خوش به حال آدمهایی که به خوشبختی فکر نمی کنند. همینطوری زندگی می کنند. من فکر می کنم و احمق ترین فکر کنندهء دنیا هستم چون فقط فکر می کنم. او سعی می کند. تفاوت همین است. سرم درد می کند همیشه. حتماً قرصی هست که آدم بخورد و دیگر فکر نکند ولی فکرش را که می کنم می بینم حتی جرئت خوردنش را هم ندارم ...

 

غریق

 

قلبم مثل یک چیز کوفتی مدام می آید توی حلقم. انگار تمام درونم را، هر چیزی را که زیر پوست است، می خواهم بالا بیاورم و نمی توانم. من از خودم می ترسم. حس می کنم همه را دیگر ندارم، همهء کسانی را که دوست دارم، که دوستشان داشته ام همیشه.

اوایل به سحر گفتم که بله، من هم گریه می کردم شش ماه اول را ولی نه به آن دلیلی که مصی گریه می کند هنوز هم. از چاله به چاه افتادن توصیف خوبی است ولی کامل نیست. چاه هست ولی دست و پا را نمی شکند موقع سقوط. چاه است چون امیدی نیست به خروج و ارتباطت را قطع می کند با خیلی چیزها. می نشینی ته چاهت چایت را می خوری با یا بی قند و «زندگی» می کنی. چه هنر بزرگی می تواند باشد محکم کردنِ پیوندها و چقدر تلخ می گذرد ساعتهایم بی این هنر.

حالِ آدمی را دارم که دارد غرق می شود، چند لحظه ای روی آب می آید، نفسی می گیرد و دوباره ...

 

سایه

من به مرگ عادت ندارم. هنوز نمیدانم به بازمانده ها چه باید بگویم.چه رفتاری باید داشته باشم یا شاید اصلا بهتر است هیچ کاری نکنم.هان؟ نه تسلی دادن بلدم و نه حتی مبادی آداب بودن در این مواقع. من آداب عزاداری نمیدانم. 

ساده حرف میزنم از مردن و میدانم هیچ ساده نیست. دیشب که خیلی دیرتر از آن بود که باید به خانه میرسیدی و نرسیده بودی، دیشب که موبایلت خاموش بود و هوا سرد بود، داشتم به چیزهای ترسناک فکر میکردم. به چیزهای ترسناکی که من را نمی ترساند. و همان موقع بود که مرگ همان نزدیکی ها بود. شاید دید من احمق تر از آنم که عظمتش را درک کنم و بالهایش را بست و رفت جایی دورتر که خیلی هم دور نبود.

حالا باز من هستم و همهء کارهایی که بلد نیستم ...

تو رفتی و دل من...

دلتنگی گلویم را گرفته،می دانی؟ یک زمانی تمام حالم را رها کردم که بیاید سمت تو که خوب بودی -و خدا میداند که هنوز هم هستی- و آسمانم آبی تر از قبل شد و گل ها همه خوشبوتر و حالا هزارسال و هزاران سال از آن زمان میگذرد و من هیچ نمیفهمم چرا برگشتی همانطور که هیچ نفهمیدم چرا رفتی.

نه شتاب زده ام و نه تغییری کرده ام و نه نوشتنم یادم رفته و نه هیچ، فقط، بنویسم و تو نخوانی؟ آخر زندگی هم اینقدر پوچ؟