قلعه، دیگر تنها نبود
ایستاده بود آن بالا. نمی دانم از چند سال پیش. مردم می رفتند تا رازش را کشف کنند. لابد چیز زیادی دستگیرشان نمی شد که چند لحظه بعد از تپه سرازیر می شدند به قصد اتوموبیل هایشان.
مامان اما زبان این خشت های قدیمی را خوب می فهمد. عاشق گشت زدن در این طور ساختمان ها و دست کشیدن به دیوارشان است. دوست دارد از قاب پنجره هایشان دنیا را تماشا کند. مطمئنم چیزی که مامان از آن پنجره ها می بیند با بقیه فرق دارد.
چند دقیقه بعد او هم مثل بقیه از تپه پایین آمد. اما نه کاملاً مثل دیگران. حتماً چیزی از آن قلعه ی قدیمی را در دلش ثبت کرده بود. چیزی مثل تاریخ. چیزی مثل همه ی چیزهایی که می توانستند جور دیگری باشند. رازی روی رازهای دیگر ِ گوشه ی دست نخورده ی قلبش که خیلی معمولی و غیر شک برانگیز خودش را می زند به آن راه تا کسی راه قلعه اش را پیدا نکند.
رؤیاهای ما،