او تنها کسی بود که در نه ماه گذشته مرا دوست داشت و حالا هیچ اثری از او نبود. هیچ جا. بویش به طرز وحشتناکی به هیچ سمتی راهنمایی ام نمی کرد. همه ی کافه ها بوی قهوه می دادند و تمام کتاب فروشی ها بوی کاغذ _ بوی مسخره ی کاغذ _ ، و من برای خاطر برق چشم هایش حتی عاشق این بو هم شده بودم. از هر کس می پرسیدم کجاست؟ جواب نمی داد. نگاهم می کرد فقط. چند نفری هم پوزخند زدند. او هیچوقت به من پوزخند نمی زد. او هیچ وقت هیچ کاری نمی کرد که من دوست نداشته باشم. ولی حالا نیست. آب اگر شده بود و به زمین رفته بود، حتما خودم چاه می کندم برای پیدا کردنش. ولی آب نشده. خاک بوی او را نمی دهد. هوا بوی او را نمی دهد. آدم ها بوی او را نمی دهند.
آخر چطور دنیا اینطور از تو خالی شد؟