هر روز از کنار معتادها، عقده ای ها،گداها، فقیرها و و پولدارها ، بدحجاب ها و کم حجاب ها و چادری ها، آرایش کرده ها و بی آرایش ها، خوشبو ها و بدبوها، کم سوادها و تحصیلکرده ها، بالاشهری ها و پایین شهری ها، پیرها و جوان ها و هزار و یک جلوه ی دیگر از این شهر فرنگ رد می شوم. هر روز مترو و اتوبوس سوار می شوم. هر روز طلوع شهر را می بینم و نزدیک شدنش به غروب را. می بینم که آدم ها از چه حرف می زنند. می بینم که آدم ها چه می پوشند. می بینم که مردم درباره ی چه فکر می کنند و چطور. رفتار آدم ها را می بینم. سعی می کنم بفهمم که چرا؟ این همه چیزهای عجیب چرا باید دیده شود بین آدم ها؟ چرا این همه تناقض؟ چرا این همه بدی؟ چرا نیمی از آدم ها نمی توانند آدم باشند؟
شهر من آدم های بیمار زیادی دارد. آدم های واقعیِ بیمار، آدم های مجازیِ بیمار. کسانی که توی اتوبوس دیگران را هل می دهند، کسانی که توی خیابان تُف می کنند، کسانی که چادری ها را مسخره می کنند، کسانی که به پورشه سوارها فحش می دهند و از مرگشان خوشحالی می کنند!
من هم خبرها را می خوانم. قتل ها و تجاوزها و بی عدالتی ها و کمبودهای منعکس در خبرها را می خوانم. چیزهایی که می بینم را می خوانم. و جز تمرین برای خوب بودن و خوب تر شدن و تربیت کردنِ خوب، چاره ای به فکرم نمی رسد. متهم کردن دیگران، ایراد گرفتن از آنها که اشتباه می کنند و مطلب نوشتن و داد و قال و کامنت بازی و اعتراض، اگر قرار بود چاره باشد، در این چند سال این همه بی حرمتی ریشه کن شده بود که نشده.
کمی ساکت باشید. کمی سر به زیر زندگی کنید. بدون آزار رساندن به خود و دیگران، بدون سعی برای بهتر کردن دنیا. تمام تلاشتان را متمرکز کنید روی درست بودن خودتان. شاید چیزی تغییر کرد.