گفتم بیا تا ته عشق/گفتی برو به جای من

دوست داشتم بودی و برایت تعریف می کردم که آقای نوازنده چطور حال بچه ها را خوب کرد، که باران چطور آدم ها را وادار به دویدن کرد، که بعضی نگاه ها چطور مثل سوزن داغی که زیر ناخن فرو کرده باشند تن و جانم را زخم می کند، که دارم می گردم دنبال دوست، که دلم برای حورا تنگ شده، که یکی از قد و نیم قدها تهدیدم کرده که بابایش را می فرستد تا با چاقو گوشم را ببُرد، که آب انار شده هوسم، که دنیا بی اندازه بزرگ است و بی رحمانه کوچک...

آدم باید این چیزها را برای یک کسی تعریف کند. بعید می دانم که این را ندانی. از ندانستن نبود، دلت خواست که نباشی. باشد. این هم به راه دل تو ...

منهای ده، به اضافه ی ؟

 

در ده ماه گذشته، من چیزهای بزرگی را از دست داده ام. حالا راه افتاده ام تا بعضی هایشان را دوباره برگردانم به زندگی. موفقیتم هیچ تضمین شده نیست. فعلاً همین قدم گذاشتنم در این راه را، به «موفقیت» تعبیر می کنم، شاید خدا برایم خواست و خنده هایم برگشتند.

 

شما روح منو سیر می کنی آقا کوچولو!

 

آخر وقت، بی حواس و یهویی میگم : ای وای! چقدر گُشنمه...

میره ته کلاس. صدای تفنگ در میاره. صدای ترق توروق و فِش و فِش و شلپ شولوپ در میاره. بعد میاد دستشو میگیره جلوی من. میگه : بگیر خاله! برات یه اردک کُشیدم  پَزیدم! بخور!

 

شهر زیبا

هر روز از کنار معتادها، عقده ای ها،گداها، فقیرها و و پولدارها ، بدحجاب ها و کم حجاب ها و چادری ها، آرایش کرده ها و بی آرایش ها، خوشبو ها و بدبوها، کم سوادها و تحصیلکرده ها، بالاشهری ها و پایین شهری ها، پیرها و جوان ها و هزار و یک جلوه ی دیگر از این شهر فرنگ رد می شوم. هر روز مترو و اتوبوس سوار می شوم. هر روز طلوع شهر را می بینم و نزدیک شدنش به غروب را. می بینم که آدم ها از چه حرف می زنند. می بینم که آدم ها چه می پوشند. می بینم که مردم درباره ی چه فکر می کنند و چطور. رفتار آدم ها را می بینم. سعی می کنم بفهمم که چرا؟ این همه چیزهای عجیب چرا باید دیده شود بین آدم ها؟ چرا این همه تناقض؟ چرا این همه بدی؟ چرا نیمی از آدم ها نمی توانند آدم باشند؟

شهر من آدم های بیمار زیادی دارد. آدم های واقعیِ بیمار،  آدم های مجازیِ بیمار. کسانی که توی اتوبوس دیگران را هل می دهند، کسانی که توی خیابان تُف می کنند، کسانی که چادری ها را مسخره می کنند،  کسانی که به پورشه سوارها فحش می دهند و از مرگشان خوشحالی می کنند! 

من هم خبرها را می خوانم. قتل ها و تجاوزها و بی عدالتی ها و کمبودهای منعکس در خبرها را می خوانم. چیزهایی که می بینم را می خوانم. و جز تمرین برای خوب بودن و خوب تر شدن و تربیت کردنِ خوب، چاره ای به فکرم نمی رسد. متهم کردن دیگران، ایراد گرفتن از آنها که اشتباه می کنند و مطلب نوشتن و داد و قال و کامنت بازی و اعتراض، اگر قرار بود چاره باشد، در این چند سال این همه بی حرمتی ریشه کن شده بود که نشده.

کمی ساکت باشید. کمی سر به زیر زندگی کنید. بدون آزار رساندن به خود و دیگران، بدون سعی برای بهتر کردن دنیا. تمام تلاشتان را متمرکز کنید روی درست بودن خودتان. شاید چیزی تغییر کرد.

لبخندساز

همین الان! همین الان الان الان! تو یاد گرفتی چهار دست و پا حرکت کنی! همین الان برای اولین بار دیدیم که داری چهار دست و پا حرکت می کنی!

خدای من!

تو داری جلوی چشم ما بزرگ میشی! درست مثل یه معجزه. حالا اگه همه ی این روشنفکر نویسنده های افسرده ی پشمالوی ناامیدی که دنیا داره رو شاخشون می چرخه بیان و بگن که هیچ امیدی به زندگی نیست و هیچ چیز قشنگی توی این عالم نیست و نبوده و نخواهد بود و همه چی کَشک و پَشمه، من با مشت می کوبم تو دهنشون. محکم و قاطع.

تو قشنگ و محترمی. چیزی که میشه بهش امیدوار بود. راستی راستی انگار خدا اونقدرا هم از ما ناامید نیست.

تو همونی هستی که یه لبخند بزرگ و واقعی میاری رو لب های من. تو تنها کسی هستی که یه لبخند بزرگ و واقعی میاری رو لب های من. تو آرامش قلب منی.

خدا حفظت کنه نور چشم عمه... :)

خیلی! خیلی!

 

- تینا بیا بوست کنم!

- اَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَ خاله! تو چقدر منو دوست داری!

 

 +                               +                        

 

هم شیطونو بهتر از ما میشناسن، هم خدا رو

 

- شیطون کیه؟

- شیطون همونیه که به هلیا میگه دستتو بکن تو دماغت!

 

وقتی دستشو می کنه تو دماغش، دعواش نمی کنم. بالاخره یه روز یاد می گیره که از این لذّت در خلوت بهره ببره :)

 

* مکالمه ی دو تا از قد و نیم قدها

 

اینجا چه می کنیم؟

 

وقتی به نقش خود، هر چقدر هم مبهم باشد، شعور کافی پیدا کنیم، فقط در آن صورت است که احساس خوشحالی خواهیم کرد. فقط در آن هنگام است که خواهیم توانست در آسایش زندگی کنیم و در آسایش بمیریم. چرا که آنچه که به زندگی مفهوم می بخشد، مرگ را نیز از چنین معنایی برخوردار می کند.

 

 

 

* باد، شن ، ستاره ها - آنتوان سنت اگزوپری - لیلا حدادی و فتانه اسدی

* انیمیشن رالف خرابکار - 2012