تولد...

از حالا،منتظر اول اسفندم...

 

هر روز صبح، به یک کابوس لبخند می زنم...

واسه جوش های صورتت کاری کردی؟ دختر منم جوش میزد صورتش، البته نه اینقدر زیادها... فلان کوفت رو خورد، فلان غلط رو کرد، فلان آشغال رو مالید به صورتش ، خوب شد ...

به شما مربوطه؟ من شما رو میشناسم؟ شما همسن من هستی؟ من با شما درددل کردم؟ از شما کمک خواستم؟ ازتون خواستم در مورد این موضوع صحبت کنید؟ شما پزشک هستید؟ متخصص پوست و ...؟ به نظرت اینجا، جای مناسبی برای این حرفهاست؟ موضوع جالب تری واسه شروع صحبت بلد نیستید؟ یعنی واقعاً اینقدر ذهنت دست و پا بسته و دایره لغاتت اینقدر محدوده؟  فکر میکنی این موضوعیه که دلم بخواد در موردش با شما صحبت کنم؟ به نظرت، من پشت این صورت، چی دارم؟ کی هستم؟ اصلاً در موردش فکر کردی؟ می دونی دلم می خواد همه ی این حسن نیت ِ لوس و مسخره و نامربوطت رو تبدیل به یه سیلی کنم و بکوبم توی صورتت؟

نه دیگه، همینه. همین. نمی دونی که دلم می خواد همه ی این حسن نیت لوس و مسخره و نامربوطت رو تبدیل به یه سیلی کنم و بکوبم توی صورتت...

عادلانه...

تو که

این همه مرا نمی خواستی،

بی رحمی نبود

آن همه

ماجرای شعر و

شب های جنون و

 گودیِ روی گونه...؟

دَم مزن و سخن مگو...

من ،دیگر دخترِ باورِ دروغ های شاخدار نیستم ... 

من

حالا حتی اگر کنارم نشسته باشی

حتی اگر بویت توی سرم پیچیده باشد

حتی اگر دستت موهایم را پریشان کند

حتی اگر گونه ام را بوسه مهمان کنی...

باور نمی کنم

که برگشته ای...

روزِ اول ...

ترس همیشگی از محیط جدید. آرایش ماسیده ی صورت. نوستالژی کلاس روانشناسی دبیرستان. پیاده روی سریع از فلسطین تا انقلاب. پای تاول زده و قدم های دردناک بابت پیاده روی یک ساعت و نیمه ی روزِ قبل. هات داگ. خوشحالی ، غم ، خوشحالی ِ بلند مدت. نقاشی کردن آینده با مختصات جدید. تخریب. من نمی توانم های تازه جوانه زده. تایپ برای فکر نکردن. پفک نمکی. خواب در اتوبوس. خانه؟ خواب؟ فردا؟ دوباره؟ ...

 

کوری

سرش را گذاشت روی پاهام و گفت : یعنی حالا اون زنه میاد خفه ام می کنه؟

مثل احمقها یک مشت چرند تحویلش دادم. چرندهای تلخ و تیز . ترسیده بود. واقعاً ترسیده بود و من نفهمیدم. آن موقع نفهمیدم و وقتی فهمیدم  که دیر شده بود. رفته بود بخوابد. داشتم کتاب شب گوش می دادم از رادیو تهران که چیزی ته دلم فرو ریخت. نگاهش را یادم آمد و  صدایش...

دوست داشتم هم کور بودم و هم کر. ممکن بود خواب بد ببیند آن شب .ممکن بود تا صبح خوابش نبرد اصلاً. مثل همیشه گند زده بودم و هیچ کاری هم نمی توانستم بکنم دیگر. بغض کردم و گذاشتم رادیو هینطور  وِر بزند بدون اینکه چیزی بفهمم از قصه ای که اسمش را هم یادم نمی آید حتی.

این همه مزخرف بودن خوب نیست. کاش می فهمیدم.

رَبَنا ، آتِنا...

...

چسبانده بودیمش روی  در اتاق. وقت و بی وقت که سرمون رو بلند می کردیم از روی کتابها یا به هر طریقی چشممون بهش می افتاد، صلواتی می فرستادیم و دعایی هم ته دلمون زمزمه می کردیم شاید.

کم کم دلنوشته هامون هم اضافه شد بهش...

دلم تنگ روزهایی است که چای بدمزه می خوردیم و بلند بلند می خندیدیم...

روی دست نوشته هایم یک وجب تنهایی نشسته ...

اینجا، روی این زمین ِ گاهاً لوس و گاهاً خبیث و گاهاً هزار حس ِ دمدمی مزاجانه ی دیگر ، چه کسی از نبودن تو سود خواهد برد؟ نگاهی بینداز به حجم عظیم لب هایی که می خندند و می بوسند و حرف های شاعرانه می زنند و حرف های منطقی می زنند و حرفهای سیاسی می زنند و حرف های خوب می زنند و هیچکدام هم لب های تو نیستند...

نگاهی بینداز به این سیل جاری شده از همه ی چای هایی که در تنهایی ...

تو، خدا نیستی اما، همه ی نامه های نانوشته ی مرا خوانده ای و می دانی که من ، اینجا ، فقط دست و پا می زنم مدام .

دیگر کدام کلمه جرئت می کند از تو حرف بزند، وقتی از تو می گویند و می بینند که هیچ نگفته اند؟