دم مزن و سخن مگو

از پشت کوه

صداهایی می آید ...

 


۱-جشن ، برگزار شد.مثل همیشه باید یه مدتی ازش بگذره تا بتونم درباره اش بنویسم.همیشه همین طور بوده . ماجراها باید کاملا هضم بشن برام تا بتونم درباره شون حرف بزنم ...

۲- حنا بانو!این یه اخطار جدیه!بنویس! وگرنه ... ! می دونم که می دونی من همیشه اینقدر مهربون نیستم!!! پس ... !

عنوان ندارد

یه حرفایی...

به یه آدمایی ...

 

اینجا،من...

گاهی کاه ها ، خودشان کوه می شوند !  گاهی هر قطره ، یک اقیانوس ِ طوفانی است. گاهی سرت را برمی گردانی و می بینی که تنها ساکن یک جزیره ی سونامی زده ای و همه ی قایق های نجاتی هم که به سمتت حرکت می کنند در فاصله ی ۱۰ متری ساحل منهدم می شوند! می خندی و سعی      می کنی باور کنی که تنهایی چیز ِ خوبی است . می ترسی ، اما ، اصولا ترس فایده ای ندارد! گریه  می کنی، زیاد! ولی بازهم ، چیزی از ته قلبت می جوشد و همه ی وجودت را پر میکند ، چیزی مثل درد ، مثل آرزوهای هیچ وقت براورده نشده ، مثل ویرانی ، و آرزو می کنی که ای کاش کسی بود که یک لیوان چای با تو می نوشید . می دانی که اگر کسی هم بود ، یک کلمه حرف نمی زدی! می دانی که بغض،اجازه نمی دهد که حرف بزنی...

انگار هزار سال زمان لازم است برای رسیدن به انتهای جاده ی تنهایی ...

و دوباره نمایشگاه ...

توی نمایشگاه با بچه های " یادداشت نو موسسه ادبی یزد " همراه شدم. یک گروه خوب با معیارهای معمول(نه معیارهای معروف!!) . کلی کتاب خریده شد با پول بیت المال!قراره این کتابها توی یه نمایشگاه در یزد فروخته بشه به خلق الله . قطعا میشد کتابهای بهتری انتخاب کرد و ... . به هرحال هرکسی تو این دنیا سعی می کنه کاری رو که فکر می کنه همون از دستش برمیاد انجام بده.

روز خوبی بود . توی این چند سال اینقدر روزهای خوبم انگشت شمار بودن که حالا واقعا باید خدا رو شکر کنم .

خدایا شکرت به خاطر ِ حال ِ خوشم . 

بخشی از کتاب هایی که خریده شد

 (رسوب قلم)

حجم سبز زندگی


بعدا اضافه شد :

من میگم حالم خوش ِ اون وقت تو قصد می کنی که حالمو بگیری؟آره روزگار ؟

هی سعی میکنم خوش بین باشم ولی مدام اتفاقایی کنار هم قرار میگیرن که آخرش این جشن به من خوش نگذره . آخه جشن بدون شماها ... ؟

لطفا زود خوب شو نارنجی خانوم . تو دیگه منو تنها نذار ...

مختصر و ...

۱ - نمایشگاه کتاب مثل همیشه عالی بود چون من واقعا از بودن بین کتابها لذت می برم . حنا بانو و سارا هم همراهم بودند و سه تایی یه روز ِ خوش ِ دیگه رو تجربه کردیم . شاید مجبور بشم فردا هم واسه خریدن چندتا کتاب  دوباره برم نمایشگاه ...

۲ - همه چیز خوب و آرومه . مگه اینکه خلافش ثابت بشه !

۳ - امروز مقاومت چهار ساله ام در هم شکست !

۴ - ملالی نیست جز دوری شما !!!!

برای سیمور گلس

چیه خب؟دلتنگتم دیگه.به همین سادگی.گذاشتی رفتی و فکر کردی همه چیز آسون اتفاق می افته.که همه چیز ته نشین میشه زود ِ زود . که همه چیز یادم میره... یادم میره؟میدونی که این یه خیال ِ باطل ِ. میدونی و واسه همینم هست که گذاشتی رفتی. فکر نمیکنی دیگه نشستن من اینجا و برای تو عاشقانه نوشتن ، چارچوب محکمی برای قصه نیست؟ کدوم عاشقانه؟تو اگر ماندنی بودی ، عاشقانه لازم نبود...

گاهی حوصله ات سر میره ، تصمیم میگیری خودتو نشون بدی!

بعضیا دلشون درد می کنه انگار !

خدا شفات بده عزیز!


می نویسم که کمکم کنی ، نه اینکه کمکت کنم !

آدم بمیره بهتر از اینه که خُل باشه ولی فکر کنه که سالمه ...

 

ای وای از این تقدیر ...

!

دوستام تخریبچی شدن رفت پی ِ کارش !!!


* عنوان ، یکی از دیالگوک های فیلم " اینجا بدون من " می باشد .

* از ۵ تا کلیپ ، سه تاش آماده است . متن روی لوح هم که به سلامتی حاضر شد . آهنگهای مورد نیاز رو هم دانلود کردم . عمرا اگه برم سراغ ِ دوتا کلیپ باقی مونده . تا حالاشم بیشتر از ظرفیتم کار کردم ! کوتاه بیا دیگه !! باشه ؟؟

قصه ها تکرار میشن ...

داره بارون میاد . شدید . خیلی خیلی شدید . وقتایی که بارون میگیره دخترای همسایه مون میان پشت بوم و شروع می کنن به چرخیدن و رقصیدن ! قشنگه !

شاید بیست سال دیگه ، پسر همسایه بره خواستگاری یکیشون . بعد دختره ازش بپرسه : تو از کی عاشق من شدی ؟! و پسره بگه : از وقتی مث یه شاپرک رو پشت بوم میرقصیدی ، زیر بارون بهار !

 

خراب کردن عین آباد کردنه یا : همه ی فلسفه هایی که خودمان بر زندگی حاکم می کنیم ...

ببین ، من پای اون درخت بید بزرگه ی روبه روی سایت مرکزی یه مسلسل قایم کردم . یه تبر هم هست،ده قدم اون ور تَرِش . با فاصله قایمشون کردم که اگه یکیش لو رفت ، دست خالی نمونیم. با عمو صفر هم هماهنگ کردم ، یه اشاره کافیه تا چاقو رو بهت بده . کلنگ هم اگه لازم داشتی ، به خودم بگو . یه کامنت بزار ، واست جورش می کنم . کاری نداره که . اراده کن ، میشه . اصن کور شه اون که به اراده شما شک کنه . بزن داغونش کن ! اصن از ریشه درش بیار . گفتم که ، خراب کردن ...

آفرین ! ببینم چی جاش میسازیا !!

بیدِ فوق الذکر!!

بعضی وقتها حس می کنم کلمه ها هرگز خوش نداشته اند که با من باشند ...

اصن بهتره من هیچ وبلاگیو نخونم ! سنگین تره به خدا !

سخته که دلت بخواد یه نویسنده خوب باشی ، ولی نباشی ! سخته ! شما نمی دونید چقدر !

وقتی کار رو میدن دست بچه !!

واسه جشن فارغ التحصیلی یه خرده کاری هایی رو سپردن به من . اونم به چه کسی !! البته اگه زمانبندی براشون مهم نباشه ، دقیقه ی نود و یک - نود و دو بالاخره کارو تموم و کمال و شسته رفته تحویل میدم ولی امان از ... . چه میشه کرد ؟ آدم بزرگا اینجوریَن !

الان چهار روزه هی میام میشینم پای سیستم و تهش هیچی به هیچی ! اصن وقتی به این فکر میکنم که هنوز ده دوازده روز تا جشن مونده دستم شُل میشه ! قرار بود پنجشنبه طرح اولیه رو بفرستم واسه یکی از بچه ها. نفرستادم . نه اینکه طرحی نباشه ها ! طرح هست ، ولی زیادی اولیه است!! بی خیال! فردا یه جوری به کل قضیه سر و سامون میدم ! یه جوری که خودم کیف کنم !!

اصولا ، دل که نگران باشد و خیال که به هزار جا بپرد ، کار ، سامان نمیگیرد !

راستی ! می دونستی شازده کوچولو ۶۹ سالشه ؟؟!!

 بیشتر از سن ما دوتا روی هم !!

 

سال های دور از ...

 

سخت نگیر گل من !

خراب کردن آسونه . باورم نمیشه آدم ِ انتخاب ِ راه های آسون باشی ! میشناسمت آخه !!

 

* به : اونی که اگه قرار باشه بفهمه ، خودش می فهمه !

برداشت آزاد!

 

باشند یا نباشند ؟؟!!!

 

باشد یا نباشد !!؟؟

تصویر واقعی است !!

میدان امامت تهران .

اشیائی برای دوست داشتن

 

چند ماه پیش یه بازی وبلاگی راه افتاده بود که توی اون هرکسی باید یه سری وسیله و شئ رو که یه جورایی معرف اون هستن کنار هم بچینه،ازشون عکس بگیره و بذاره تو وبلاگش ، مثل ِ این . چند وقت بعدترش قرار شد هر کسی از وسایلی که توی کیف دستیش بود عکس بگیره و بذاره تو وبش . حالا من دلم خواسته وسایلی رو که دوستشون دارم کنار هم بچینم و عکس بگیرم ازشون . نمی تونم بگم معرف من هستن این وسایل ، نمی تونم هم بگم که از من دورن و هیچ ربطی به روحیات و شخصیتم ندارن . به هر حال ، آدمیزاد گاهی به اشیاء روح و کاربری خاصی میده که شاید اصلا به ظاهر اون شئ نیاد !

همه ی این توضیحات واسه این بود که بگم این عکس ربط چندانی به اون بازی نداره!

دوست داشتنی های من

 

گاهی زمستون گاهی بهار

دلم خون نیست . بود . ولی حالا دیگه نیست . تو خیالت راحت . اصلا اگرم بود اونقدرا به تو مربوط نمیشد . قدیما خون دماغ میشدم و حالا خون به دل ! بالاخره این خونهای اضافه یه جایی باید برن دیگه ! بچه که بودیم وقتی آبشار خون راه می افتاد از دماغمون ، دایی واسه اینکه ما نترسیم و گریه نکنیم همیشه می گفت : " نترسیدا ! اینا خونای اضافه ی بدنتونه ! باید بریزه بیرون ! "  . حالا دیگه نمی ترسم دایی. گریه هم نمی کنم . گاهی زمستون گاهی هم بهار ! همینه دیگه ! اصل اینه نزاری دلت تو یه فصل درجا بزنه ! خون بودن و نبودنش هم زیاد تو کل ماجرا تاثیر نداره . فقط یه کم طعم و رنگ چاشنی ِ کار می کنه ! اونم چه طعم و رنگی ...

نه ، دلم خون نیست . بود . حالا دیگه نیست ...

گاهی زمستون

گاهی هم بهار