غریق

 

قلبم مثل یک چیز کوفتی مدام می آید توی حلقم. انگار تمام درونم را، هر چیزی را که زیر پوست است، می خواهم بالا بیاورم و نمی توانم. من از خودم می ترسم. حس می کنم همه را دیگر ندارم، همهء کسانی را که دوست دارم، که دوستشان داشته ام همیشه.

اوایل به سحر گفتم که بله، من هم گریه می کردم شش ماه اول را ولی نه به آن دلیلی که مصی گریه می کند هنوز هم. از چاله به چاه افتادن توصیف خوبی است ولی کامل نیست. چاه هست ولی دست و پا را نمی شکند موقع سقوط. چاه است چون امیدی نیست به خروج و ارتباطت را قطع می کند با خیلی چیزها. می نشینی ته چاهت چایت را می خوری با یا بی قند و «زندگی» می کنی. چه هنر بزرگی می تواند باشد محکم کردنِ پیوندها و چقدر تلخ می گذرد ساعتهایم بی این هنر.

حالِ آدمی را دارم که دارد غرق می شود، چند لحظه ای روی آب می آید، نفسی می گیرد و دوباره ...

 

سایه

من به مرگ عادت ندارم. هنوز نمیدانم به بازمانده ها چه باید بگویم.چه رفتاری باید داشته باشم یا شاید اصلا بهتر است هیچ کاری نکنم.هان؟ نه تسلی دادن بلدم و نه حتی مبادی آداب بودن در این مواقع. من آداب عزاداری نمیدانم. 

ساده حرف میزنم از مردن و میدانم هیچ ساده نیست. دیشب که خیلی دیرتر از آن بود که باید به خانه میرسیدی و نرسیده بودی، دیشب که موبایلت خاموش بود و هوا سرد بود، داشتم به چیزهای ترسناک فکر میکردم. به چیزهای ترسناکی که من را نمی ترساند. و همان موقع بود که مرگ همان نزدیکی ها بود. شاید دید من احمق تر از آنم که عظمتش را درک کنم و بالهایش را بست و رفت جایی دورتر که خیلی هم دور نبود.

حالا باز من هستم و همهء کارهایی که بلد نیستم ...

تو رفتی و دل من...

دلتنگی گلویم را گرفته،می دانی؟ یک زمانی تمام حالم را رها کردم که بیاید سمت تو که خوب بودی -و خدا میداند که هنوز هم هستی- و آسمانم آبی تر از قبل شد و گل ها همه خوشبوتر و حالا هزارسال و هزاران سال از آن زمان میگذرد و من هیچ نمیفهمم چرا برگشتی همانطور که هیچ نفهمیدم چرا رفتی.

نه شتاب زده ام و نه تغییری کرده ام و نه نوشتنم یادم رفته و نه هیچ، فقط، بنویسم و تو نخوانی؟ آخر زندگی هم اینقدر پوچ؟