غریق
قلبم مثل یک چیز کوفتی مدام می آید توی حلقم. انگار تمام درونم را، هر چیزی را که زیر پوست است، می خواهم بالا بیاورم و نمی توانم. من از خودم می ترسم. حس می کنم همه را دیگر ندارم، همهء کسانی را که دوست دارم، که دوستشان داشته ام همیشه.
اوایل به سحر گفتم که بله، من هم گریه می کردم شش ماه اول را ولی نه به آن دلیلی که مصی گریه می کند هنوز هم. از چاله به چاه افتادن توصیف خوبی است ولی کامل نیست. چاه هست ولی دست و پا را نمی شکند موقع سقوط. چاه است چون امیدی نیست به خروج و ارتباطت را قطع می کند با خیلی چیزها. می نشینی ته چاهت چایت را می خوری با یا بی قند و «زندگی» می کنی. چه هنر بزرگی می تواند باشد محکم کردنِ پیوندها و چقدر تلخ می گذرد ساعتهایم بی این هنر.
حالِ آدمی را دارم که دارد غرق می شود، چند لحظه ای روی آب می آید، نفسی می گیرد و دوباره ...
رؤیاهای ما،