از دلتنگی ...

آباجی خانوم!خاطره هات به خونه ی جدیدشون رسیدن. حالا نگاهشون که می کنم یاد همه ی اون ساعت های خوشی می افتم که وقتی پیش شما بودم سهم من میشد. همه ی اون شیطنت ها و درس نخوندن های شب امتحان ، همه ی پفک خوردن ها، همه ی شرط های عجیب و غریب ِ تعیین شده واسه بازنده ها، برف بازی و ژست هامون موقع عکس گرفتن! ، گیر انداختن آقای یوسفی و شیرینی خورون ِ روز آخر (جای عطیه بدجوری خالی بود)و یه دنیا خاطره ی دیگه که دلم بهشون خوشه.

 " دوست " ، نعمت بزرگیه . من طعم ِ این نعمت رو چشیدم.بی نظیر ترین مزه ی دنیاست ...

 

 

 

خواب ها را زندانی کنید ...

معلوم نبود دوباره دیشب چه خوابی دیده.پتوی مسافرتی آبی آسمانی رنگش ، سه دور به دورش پیچیده شده بود.چشم که باز کرد هیچ چیز یادش نمی آمد جز اینکه ، از خواب دیدن متنفر است . هیچ وقت چیزی از خوابهایش یادش نمی ماند . فقط از گیجی و منگی سرش و آشوب ِ ته ِ دلش می فهمید که حتما دوباره دیشب پشت پلک های بسته اش خبرهایی بوده . خواب و کابوس و رویا تعریف جداگانه ای برایش نداشت . همه یک چیز بودند . تمامشان وقتی می آمدند و می رفتند ، تکه ای از او را می کَندند و می بردند. گاهی تکه ای از قلب،گاهی چند صفحه ای از خاطره ها ، گاهی چند تار ِ مو ... .بالاخره چیزی کم میشد. به زحمت پتو را از خودش جدا کرد و خودش را از زمین . یک لیوان آب یخ سرازیر کرد توی معده اش و در واکنش به ناله ی معده ی خالی گفت : آرام! ، آرام!

روبه روی آینه ی قدی ایستاد و زل زد توی چشم های خودش .انگار انتظار نداشت آنجا ببیندشان . غر زد : " اَه! این دوتا لعنتی که هنوز اینجان ..." .حوصله نداشت به این فکر کند که خواب دیشبش اینبار چه چیزی را دزدیده و برده . هرچه بود ، خود به خود معلوم میشد . می دانست که جستجو برای یافتن و بازگرداندنش بی فایده است. هرچند وقتی فهمید که قربانی این دفعه ی خوابش چه چیز بوده ، تا قرن ها درد عجیبی را در تمام روحش حس می کرد...

گمان کنم از همان روز بود که دیگر به تو زنگ نزد. نه اینکه با تصمیم قبلی بوده باشد یا اینکه یهو یادش افتاده باشد که دیگر دوستت ندارد . راستش قضیه آنقدرها هم به او مربوط نبود . خواب ، این بار ، تو را دزدیده بود ...

  

یه آرزوی قدیمی ...

 

داستان برگزیده مسابقه داستان نویسی شازده کوچولو سال 90

آتش ، می سوزاند !

خیلی از قضایا اونطوری نیستن که ما می بینیم و خیال می کنیم.البته این از بدیهیاته . ولی گاهی بدیهیات رو هم باید به خودمون گوشزد کنیم.

آتش،می سوزاند!

ادامه نوشته

شما من را راهی کن،سوغاتی ات فراموشم نمی شود ...

چرا اینقدر ترسناک است بازگشت به سرزمینی که در آن ، نوشتن زحمت نداشت و همه چیز به معنای واقعی کلمه خوب بود و هیچکس هم هیچکس را نمی کشت ؟ چرا اینقدر نشدنی است سفر به همه ی آن کوه های بلندی که هزار و یک قله داشتند و هربار که از آن ها پایین می پریدی ، نمی مردی ، زنده می شدی ، در یک سرزمین دیگر؟ کلمه ها بال دارند ؟ پا دارند ؟ " آب " کجا رفته ؟ " باران " کجا رفته ؟ "دشت رز سفید " کجا رفته ؟ " خنده های تو " کجا رفته ؟ همه ی پولک هایی که تن برهنه ی من را می پوشاندند ، یک روز ، ناپدید شدند انگار . شاید هم فروختمشان به ششمین رهگذری که بلد بود خواب ببیند و الان یادم نیست ... .چه می دانم . خواب دیدن هم عُرضه می خواهد که من ندارم . وقتی بلد نیستی شنا کنی ، پولک می خواهی چکار؟ چرا نمی شود خاطره های خوب را دوباره و با همان کیفیت تکرار کرد؟ کیفیت داشتن ، خوب است . خاطره ، باید کیفیت داشته باشد . باید بشود که هزار سال گذاشتش توی پستو و هیچ هم نترسید که نخ نما شود ، مثل قالی کرمون! باید وقتی بعد یک عمر میروی سراغش ، آخ نگفته باشد ! باید بشود خوابش را دید . خاطره ای که نشود خوابش را دید ، ترسناک است . مثل یک تن برهنه ی بی پولک . مثل گم شدن راه . خیال می کنی بلد نیستم بخندم ؟ هاهاهاها! اصولا خیال باطل داشتن بد است ! اما تو ادامه بده ! اینطوری حواست از خیلی چیزها پرت می شود . حواس من هم پرت می شود و یادم می رود که عمدا خودم را زده ام به آن راه. همه چیز خوب است و این ، اصلا خوب نیست . چرا باید ، " سوختن " ، خوب باشد ؟

آهای! من یک بلیط می خواهم ...

 

 

* غزلی که در ادامه مطلب آمده را دوست دارم.

ادامه نوشته

جدی جدی خداحافظ !

 

۱-خاطره ی روز ِ آخر رو باید بنویسم ولی طبق معمول ...

۲- فرصت نشده بود به همکلاسی عزیزم که رتبه ی تک رقمی کنکور ارشد رو آورده تبریک بگم : آقای رشید یوسفی ، واقعا مبارکتون باشه . امیدوارم خبر موفقیت های آینده ی شما با صدای بلند همه جا پخش بشه!

 

بشنو و باور نکن(حذف شد)

کلا پاکش کردم ...

 

حالمو داشت به هم میزد.

---------------

 تو بگو ،

من با کلمه ها چیکار کنم؟؟

طولانی بنویسم که  چه بشود ؟

یک آن هم فکر نکن

که فراموش کرده ام ...