باحال نیست که ما عروسک نیستیم؟!

توی وبلاگ فریبا یه شعر از سیلور استاین محبوبم پیدا کردم. برای آچو خوندمش. آچو می پرسه سیلور استاین زنده اس یا مرده؟ نگاهش می کنم. می پرسه زنده اس؟ نگاهش می کنم. یه روزی می میره؟ نگاهش می کنم. یعنی مُرده؟ میگم خیلی وقته که مرده. میگه پس چرا هر دفعه یه شعر جدید میگه؟

***


شل سیلور استاین

ترجمه رویا زنده بودی

تا حالا اسم پینوکیو رو شنیدی؟

پینوکیو همان عروسکی بود که دوست داشت دروغ ببافد

و هر وقت دروغی می گفت

دماغ اش دراز و درازتر می شد

فکر می کنی تو هم این جوری شوی؟

یک دروغ بگو و ببین

چه می شود؟

دماغ ت دراز شد؟

نه؟

باحال نیست که ما

عروسک

نیستیم؟

صبحِ بی من رفتنت، بخیر...

چشم هایم را باز کردم که تو را ببینم، اگر می دانستم حتی نمانده ای تا غرغرهای صبحگاهی ات را راهیِ گوش هایم کنی، بازشان نمی کردم اصلاً. می مُردم همانجا. اینکه" یک نفر امروز صبح تصمیم گرفته است ترکم کند"، چیزی نیست که به خاطر درک و فهمیدن و هضم کردنش، دلم بخواهد تلاشی بکنم یا حتی ازجایم بلند شوم تا زندگی تلاشش را بکند. بعد از خط پایان، دیگر کسی نمی دود. نقش زمین می شود و نفس نفس می زند...   

آخ

گاهی با یک دو دو تا چهار تای ساده هم از خودت بیزار می شوی. می بینی صداهای بهنجاری از شیپور زندگیت نمیشنوی و حسابی حالت گرفته می شود. تقصیر هر کس که بوده به جهنم، تهش تو مانده ای و این همه چیز که ترجیح می دادی تو نبودی. دلت می خواهد آن که نابجا فریاد کشیده و رو تُرش کرده، آن که چیزهایی دیده که نباید می دیده، آن که بی جهت نخوانده آنچه باید می خوانده و آن که این آجرهای سیاه و جرم گرفته و کج و کوله را روی هم گذاشته و دلت را ساخته، تو نبودی. با خودت می گویی فلان کار را چرا کردم؟ مرض داشتم؟ به سادگی اجتناب پذیر بود که. پس چی شد؟ قول داده بودم که. چی شد؟ هیچی نشد. خجالت می کشی. یک جور عجیب و غریبی از خودت خجالت می کشی. چشمت می افتد به لرزش های دلت. اشک هایی را می بینی که سبک ترت کرده اند. پایت می رسد به مکان هایی که یقین داری بدونِ دعوتِ صاحبش خوابش را هم نمی توانستی ببینی. همین چیزهاست که بیشتر خجالت زده ات می کند. حس می کنی چیزِ مزاحمی به وجودت چسبیده که از تو نیست. که از جنس خاک و گل تو نیست. غصه ات می شود. همه ی جانت جمع می شود توی گلویت. منقبض می شوی، فشرده می شوی از درون. بغض می کنی. می سوزی. سرت را بالا می گیری و صدایش می زنی به همه ی اسم های پاکش. صدایش می زنی و فقط صدایش می زنی. طلب کردن را از یاد می بری و خجالتت را اشک می ریزی. آرزو می کنی که شسته شوی. که خودش که این همه نگذاشته آنقدر سیاه شوی که خجالت کشیدن هم از یادت برود، باران بباراند در دلت. که بس شود لغزیدن. که پاهایت محکم قدم برداشتن را یاد بگیرند و فراموش نکنند.

آه...

------------------------------------------

*

مهشاد جانکم کجاست؟

تنها کسی که از من پرسید، کجاست؟

در شهر کسی هست که خبر نشده باشد؟

قصه ی حج ناتمام و آب و تیغ و حنجر را همه شنیده اند دیگر. هر کس هم بگوید تا به حال اسمِ کربلا و عاشورا به گوشش نخورده و هیئت و زنجیر و نوحه و طبل و دهل را نمی داند که چیست اصلاً، دروغ می گوید مثل چی. بعضی چیزها حتی اگر خودت را هم به خریت بزنی، باز دست از سرت بر نمی دارند. تعقیبت می کنند. دنبالت می گردند. پیدایت می کنند و خودشان را به رخت می کشند. حق، اینطوریست. یقه ات را می گیرد تا ببینی اش. هیچ هم نمی رود یک گوشه بنشیند تا یک روز یک نفر بَرَش دارد ، خاکِ رویش را بگیرد و به عالم نشانش بدهد. خودش صدایش را به گوشِ همه می رساند. یک عده گوش هایشان را می گیرند. یک عده اما می روند تا شاید از دویدن دنبالِ قافله ی حق، حق بشوند و صدای آنها هم خاموش شدنی نباشد بعدها. می رسند یا نمی رسند، خودشان می دانند، خدا می داند. ولی این قصه، آنچنان رنگ و بویی دارد، که هوایی ِ آن شدن هم، بهشت است، چه برسد به در پی ِ آن دویدن...


*
 
دوشنبه 6 آذر 1391
چیزی نمی بینم جز زیبایی

این روزها رنگ شهر سیاه نیست ، سرخ نیست ، حتی سبز هم نیست ، سفید است !

خاک نمی بارد ، غم نمی بارد ، آتش و خون و ماتم نمی بارد ، نور است که می بارد !

کمتر چشمی این نور را می بیند .

کمتر کسی است که بفهمد ، این روزها ، راه از همیشه روشن تر است ...

*

جمعه 28 آذر 1386

محرم ها خدا غصه اش می گیرد

"آسمان که سیاه شد ، زمین که بغض کرد ، عالم و آدم فهمیدند که خدا ، می خواهد بال تقسیم کند . هر که نبود ، به قدر سرخی خونش بال گرفت و هر که بود ، به قدر شوری اشکش ، صبر ... "

قصه ای بود که روایت شد . هر که دید ، دیوانه شد و هر که شنید ، حیران ؛ که چرا آن روز دلها اینقدر سنگ بود ..

*

جمعه 13 دی 1387

محرم؟

دوباره عالم ، شب شد . غمي دنيا را گرفت كه خيلي ها چيز زيادي از آن نمي دانند .

خدا ، سال هاي سال پيش ، از بهترين و ماه ترين بنده هايش ، قصه اي ساخت عشق آلود . قصه اي عظيم كه نميشود فراموشش كرد . اصلا خدا آسمان و زمين را با خون رنگ كرد تا فراموش نشود .

من در اين روزها ، گريه ام نمي آيد ؛ غصه ام مي شود . مي خواهم بيشتر بدانم .

*

شنبه 28 آذر 1388
هم سن و سال من بودی...

از تو خيلي كم مي دانم . نمي شناسمت ، فقط احساست مي كنم . مي دانم نشانه اي روشن هستي از خدايي كه قصه ساز خوبي است . از خدايي كه قصه ات را ساخت و روايتش را به ما سپرد ، شايد هم قصه ات را روايت كرد و ساختنش را به ما سپرد . شايد تو و قصه ات را روايت كرد تا ما در تمام اين سالها بسازيمش و بسازيمش و خود نيز با آن ساخته شويم .

از هركه تو را بپرسم و از هر كجا ، مي گويند جوان بودي ، زيبا بودي و رشيد ، فرزند دردانه ي خدا بودي ، شجاع بودي و فداكار ، عزيز دل پدر و مادر بودي و نور چشمشان ، مي گويند در همان روزي كه عاشورا مي نامندش و در همان جايي كه كربلا مي گويندش ايستادي ، جنگيدي و لب تشنه ، شهيد شدي . مي گويند و مي گويند . سالهاست . و وقتي بغض مي كنم و مي پرسم : خوب ؟چرا ؟ مي گويند : عشق ...  . و من گريه ام مي گيرد و با خودم فكر مي كنم خوشا به حالت كه عشق را شناختي ... . وقصه ات را كه صد باره مي سازم در كنج دلم با خودم مي گويم : شايد ، خوشا به حال عشق كه تو را شناخت ...


همینطوریست و طورِ دیگری نمی توانسته باشد لابد.

نمیای ! نمیای ! وقتی میای که هیچی نیست واسه خوندن. هیچی نیست واسه دیدن. هیچی نیست واسه خوش آمد گفتن...

همیشه دوست داشتم بهترین هایم را بخوانی. نشده. نمی شود لابد.

دو بال برای بازگشت...

کتابخانه ام اسمش "شادی" بود. آچو برایش تابلو درست کرده بود. داداش برایش کتاب می خرید. یک فرورفتگی توی راهرو بود که بابا برایش طبقه های چوبی گذاشته بود و شده بود کتابخانه ی شادی، کتابخانه ی من. لیست کتابها را داداش با دست های خودش می نوشت، با همان دستخطی که از همان وقت ها شد الگویم. 5 سالم بود. داداش تصمیم گرفته بود من را آنطوری بسازد که فکر می کرد درست است : یک کتابخوانِ واقعی. من کتاب می خواندم. هر وقت کسی حوصله ام را نداشت. هر وقت کسی با من بازی نمی کرد. هر وقت همه درس و مشق داشتند و من باید ساکت می ماندم. و بعدها، هروقت که می شد! کتاب رفت توی خونم. کلمه ها چسبیدند به سلول ها و جدا نشدند. یاد گرفتم هم بخوانم، هم فکر کنم، هم ایده بگیرم، هم یاد بگیرم، هم ایراد بگیرم، هم توضیح بدهم، هم مقایسه کنم و هم خیلی هم های دیگر.کم کم ریختند بیرون کلمه ها. سر ریز کردند انگار. یاد گرفتم بنویسم. ولی زندگی خلاصه نشد در همین لذت مدام و قصرِ زیبایم متروکه ماند. هیچوقت چیزی برای دوچرخه نفرستادم. هیچوقت چیزی برای عروسک سخنگو نفرستادم. هیچوقت چیزی برای هیچ جا نفرستادم. نمی دانم چطور و از کجا، ولی ترس آمد و همخانه ام شد. هیچوقت نفهمیدم چطور و از کجا و چرا و به همین دلیل هیچوقت نتوانستم چاره اش را پیدا کنم. بعدش دیگر معلوم است. خودم تنهایی از لذت هایم لذت بردم. خودم تنهایی خواندم، خودم تنهایی نوشتم و خودم تنهایی غصه خوردم که چرا همسایه و همکلاسی و دوست هایم نمی دانند من از چه حرف می زنم. حالا دوباره چشم هایم دارد برق می زند. چند تا فرشته پیدا شده اند که قصرشان متروکه نشده. که بال دارند! که می خواهند بقیه را هم بال دار کنند تا همه با هم از کلمه ها مراقبت کنیم. از یادها و خاطرات و چیزهایی که دوستشان داریم مراقبت کنیم. تا یادبان باشیم. خدای کلمه ها ، حافظشان باشد...



yadban.ir



ما با یادها و خاطراتمان زنده ایم.

به خاطر همین است که یک "یادبان" شده ایم.



نخواستنی

یکی اینجاست، که دلت اونو نمی خواد...

جفت پوچ

آبان را باید گذاشت پشت در تا از سرما بمیرد...

ما بو می دهیم

ما آدم های از جهنم برگشته ایم. آدم های حس کردن های واقعیِ دردهای غیرواقعی. آدم های گم شده در چیزهایی که تبِ داشتنش بیمارشان کرده. آدم هایی شبیه هرکسی غیر از خودمان. آدم های نانجیب. نجابت را نمی فهمیم. نداریم. نقشش را سعی می کنیم بازی کنیم و ذاتش را نداریم. چشممان هرز می رود. دستمان هرز می رود. زبانمان هرز می رود. پایمان هرز می رود. ما آدم های هرز رفته ایم. آدم های "ننه من غریبم" بازی. لوسیم. نداشتن لوسمان کرده. چندرغاز لوسمان کرده. بوی تعفن محله لوسمان کرده. خودمان را بُر می زنیم وسطِ آدم هایی که آرزویشان را داریم و وصله ناجور بودنمان تابلو می شود. می رویم درس می خوانیم و تحصیل کرده می شویم و شاغل می شویم و تهش باز مزه ی دهانمان تلخ است. مزه ی دلمان شور است و مزه ی زندگیمان کِدِر. یک جور بوی بد توی خونمان هست که بیزاری تولید می کند. چیزی مثل رنگِ پوست که ارثی است. هیچ نشدن را به ارث برده ایم. سرگذشت می خوانیم. سرگذشت می بینیم. و تا می آییم عبرت بگیریم، جانمان هرز می رود سمت قبولِ بی چون و چرای تقدیر. می پذیریم. به سادگی می پذیریم که ما آدمش نیستیم. آدمش نبوده ایم هیچ وقت. که خوشبختی از اساس مالِ کسی است که نجیب است، که هرز نرفته، که خوب بوده. خوب نبوده ایم و هی به سرِ بد گُل زده ایم. ما آدم های بدیم. بد. و نه حتی نسبتاً بد، آنطور که دیگران می خواهند گولمان بزنند و رویمان اسم بگذارند. تاریخ و جغرافیایمان به ما ثابت کرده که برای چیزی شدن باید جان کند و ما جان کندن بلد نیستیم. باید سختی کشید و ما سختی کشیدن بلد نیستیم. باید کاری کرد و ما آن "یک کاری" را بلد نیستیم. بلد نیستیم آینه بگیریم و خودمان را تماشا کنیم. دستمان شکسته انگار. ما بیشتر از هر چیز به دوست احتیاج داریم. مابیشتر از هر کس دیگری در این دنیا به دوست احتیاج داریم. ما تنهاییم. ما کسی را می خواهیم که بگوید اصلاً بو نمی دهیم.

چهل تکه ی بی مصرف

همیشه توی فیلم ها می دیدم آدم هایی را که از دست می دادند و نابود می شدند. یا در یک دوره یا حتی در یک لحظه همه ی ارزش ها و باورهایشان را دود شده و به هوا رفته می دیدند و از آن به بعدش را هی سیخ داغ در دل و جگر خودشان فرو می کردند که چرا چنین شد و چنان شد و پس چی شد همه ی آن چیزهایی که یک عمر با جدیتِ مورچه ای که دانه ای را از دیواری بالا می برد و خسته نمی شود، با دندان گرفتیم و از دیوار زندگیمان بالا بردیم؟ اصلاً از اساس کجای کار بوده ایم؟ و چرا آنهایی که با کوهی از چیزهایی که باورشان داشتیم به گورِ پدرشان می خندیدیم حالا دارند با همه ی چیزهایی که ما باور نداشتیم به گور پدر ما می خندند؟ چرا چیزهایی که ما آرزو داشتیم با باورهایمان به دست بیاوریم حالا در دست کسانی است که آدم هم حسابشان نمی کردیم! چه برسد به اینکه  برای به دست آوردن آرزوها آنها را رقیب خودمان بدانیم. همه ی این چیزها را در فیلم ها دیده بودم. در کتابها خوانده بودم. آخر و عاقبتشان را هم دیده و خوانده بودم. یک نفر از قبل برایشان فکر کرده بود و نوشته بود. فرایندِ باور داشتن و بی باور شدن و بعد هرچیزِ دیگری شدنشان نهایتاً دو ساعت طول می کشید. این همه فرسایشی نبود. این همه واقعی نبود. این همه درد نداشت. این همه بوی گوشت و موی سوخته پخش نمی کرد توی زندگی. هیچ بود. هیچ. هیچ یاد نگرفته ام که حالا باید چکار بکنم؟ درمانش چیست؟ دارویش را از کدام گوری باید پیدا کنم؟ اصلاً باید کاری بکنم یا بگذارم آن آدم مثل مرغِ پر کنده هی شیون کند و فغان کند و به خود بپیچد تا عاقبت یک طوری بشود؟ تماشایش زجر دارد به خدا. و امان از این خدا...

حالا دیگر هیچ چیز برایش مهم نیست. فحش، توهین، اخم، داد و فریاد، تحقیر. هیچکدام. حالا دیگر از همه ی آدم هایی که نفهمیدند او دلش نمی خواهد غذایش را با کسی که از او بیزار است تقسیم کند؛ نفهمیدند متنفر است از اینکه کوچکترین چیزی که می خواهد بخورد را باید به کسی تعارف کند؛ نفهمیدند حالش بهم می خورد از اینکه گوشه ای از خانه ی کوچکش با ساز و برگِ کسی اشغال شود که جوانی اش را دزدیده؛ نفهمیدند چیزی درونش را می خراشد وقتی "پیری" را هر لحظه جلوی چشمش می بیند و پیری کابوسِ همه ی این سال های اوست؛ حالا از همه ی این آدم ها نا امید شده. پشت می کند به همه و خودش را سرگرم می کند به چهل تکه دوزی. می دوزد و می دوزد و می دوزد. هر تکه، یک خاطره است. تکه های لباس های دوران دختری که باباحاجی از بازار شهر برایش می خریده. پارچه چادری که زن دایی برای پاگشا جلویش گذاشته. پارچه ی لباس های هر کدام از بچه ها و صد تا تکه ی از گوشه و کنار زندگی. دیگر چیزی نیست که باورش داشته باشد. سال ها برای چیزهایی جنگید و به چیزهایی افتخار کرد و برای چیزهایی شکرگذار بود که الان برایش نتیجه ای جز یک خانه ی کلنگیِ 78متری که تازه آن را هم با یک نفر شریک شده، سه تا دختر که روی دستش مانده اند، یک سفر کربلا، یک سفر سوریه، چند النگو، یک سرویس طلای از مد افتاه، یک ماشین پیکان، یک موبایل بدونِ دوربین و یک روح و یک تنِ بیمار نداشته. چیزهایی که او می خواسته این نبوده. دلش می خواست دخترهایش به جای تحصیل کرده و شاغل بودن، الان بچه داشتند. دلش می خواست مثلِ دخترخاله هایش هرسال برود سفرهای زیارتی و سیاحتی. دلش می خواست دستِ کم یک بار برود مکه. دلش می خواست خانه اش آنقدر بزرگ بود که مجبور نباشد عسلی ها را بگذارد توی راهرو. دلش می خواست مجبور نباشد النگوهایش را بفروشد برای خرجِ روزانه. دلش می خواست همه چیز آنطور می شد که همه وعده داده بودند. حالا دیگر حالش خوب نمی شود. این آدم چشم باز کرده و هیچ ندیده. خیال کرده گنج دارد و دیده که ندارد. حالا نه سفرِ مکه، نه خانه ی بزرگ و نه حتی شوهر کردنِ سه تا دخترش حالش را خوب نمی کند. حالا دیگر زمان را برای هر اتفاقی دیر می داند. حالا دیگر فقط به مرگ فکر میکند و به مرگ باور دارد و همین آخرین باورش هم به مسخره گرفته می شود...

این فصل را با من بخوان، باقی فسانه است/این فصل را بسیار خواندم، عاشقانه است

داش بهی                         مهربان بانو 

این دو تا رسیدند به هم. هرچه توصیف و استعاره و ترکیب های زیبا و هوش برِ عاشقانه و هرچه اصوات شادی آور که از گلو خارج می شود را هم که بیاورم ردیف کنم اینجا، قطعاً یک لحظه از حالِ خوششان را هم نقاشی نمی کند، چه برسد که بخواهم بنشینم مثلاً متنی بنویسم در باب تبریک و خودم را برسانم به قافله ی همه ی کسانی که خوشند از این وصال.

به هرحال، بابت این اتفاق خدا را باید شاکر بود. باقی اش به ما مربوط نیست!