دوشنبه 6 آذر 1391
چیزی نمی بینم جز زیبایی
این روزها رنگ شهر سیاه نیست ، سرخ نیست ، حتی سبز هم نیست ، سفید است !
خاک نمی بارد ، غم نمی بارد ، آتش و خون و ماتم نمی بارد ، نور است که می بارد !
کمتر چشمی این نور را می بیند .
کمتر کسی است که بفهمد ، این روزها ، راه از همیشه روشن تر است ...
*
جمعه 28 آذر 1386
محرم ها خدا غصه اش می گیرد
"آسمان
که سیاه شد ، زمین که بغض کرد ، عالم و آدم فهمیدند که خدا ، می خواهد بال
تقسیم کند . هر که نبود ، به قدر سرخی خونش بال گرفت و هر که بود ، به قدر
شوری اشکش ، صبر ... "
قصه ای بود که روایت شد . هر که دید ، دیوانه شد و هر که شنید ، حیران ؛ که چرا آن روز دلها اینقدر سنگ بود ..
*
جمعه 13 دی 1387
محرم؟
دوباره عالم ، شب شد . غمي دنيا را گرفت كه خيلي ها چيز زيادي از آن نمي دانند .
خدا
، سال هاي سال پيش ، از بهترين و ماه ترين بنده هايش ، قصه اي ساخت عشق
آلود . قصه اي عظيم كه نميشود فراموشش كرد . اصلا خدا آسمان و زمين را با
خون رنگ كرد تا فراموش نشود .
من در اين روزها ، گريه ام نمي آيد ؛ غصه ام مي شود . مي خواهم بيشتر بدانم .
*
شنبه 28 آذر 1388
هم سن و سال من بودی...از
تو خيلي كم مي دانم . نمي شناسمت ، فقط احساست مي كنم . مي دانم نشانه اي
روشن هستي از خدايي كه قصه ساز خوبي است . از خدايي كه قصه ات را ساخت و
روايتش را به ما سپرد ، شايد هم قصه ات را روايت كرد و ساختنش را به ما
سپرد . شايد تو و قصه ات را روايت كرد تا ما در تمام اين سالها بسازيمش و
بسازيمش و خود نيز با آن ساخته شويم .
از
هركه تو را بپرسم و از هر كجا ، مي گويند جوان بودي ، زيبا بودي و رشيد ،
فرزند دردانه ي خدا بودي ، شجاع بودي و فداكار ، عزيز دل پدر و مادر بودي و
نور چشمشان ، مي گويند در همان روزي كه عاشورا مي نامندش و در همان جايي
كه كربلا مي گويندش ايستادي ، جنگيدي و لب تشنه ، شهيد شدي . مي گويند و مي
گويند . سالهاست . و وقتي بغض مي كنم و مي پرسم : خوب ؟چرا ؟ مي گويند :
عشق ... . و من گريه ام مي گيرد و با خودم فكر مي كنم خوشا به حالت كه عشق
را شناختي ... . وقصه ات را كه صد باره مي سازم در كنج دلم با خودم مي
گويم : شايد ، خوشا به حال عشق كه تو را شناخت ...