سرم را گذاشته بودم روی سینه اش و به خوشبختی فکر می کردم. خوش به حال آدمهایی که به خوشبختی فکر نمی کنند. همینطوری زندگی می کنند. من فکر می کنم و احمق ترین فکر کنندهء دنیا هستم چون فقط فکر می کنم. او سعی می کند. تفاوت همین است. سرم درد می کند همیشه. حتماً قرصی هست که آدم بخورد و دیگر فکر نکند ولی فکرش را که می کنم می بینم حتی جرئت خوردنش را هم ندارم ...