بازگشت به مهد کودک

 

دکتر برید به خانوم پفکو گفت: "یک وقت هایی از دکتر هوروات بخواه یک چیزهایی را برایت توضیح بدهد، ببین چه خوب و واضح جواب می دهد".

خانوم پفکو گفت: "باید از کلاس اول شروع کند، حتی شاید هم از مهدکودک. از خیلی چیزها نفهمیده رد شده ام"

دکتر برید تابید کرد: "همه مان از خیلی چیزها رد شده ایم. برای همه مان خوب است که از اول شروع کنیم، چه بهتر که از مهدکودک". *

 

* گهواره ی گربه - کورت ونه گات - مهتاب کلانتری، منصوره وفایی

تصمیمی که نمیگیری...

 

همیشه، آدم هایی هستند که با من حرف می زنند. همیشه یک نفر  پیدا می شود که اعتماد کند و حرف بزند. همیشه کسی هست که هیچکس را پیدا نکرده تا از خودش و رازهایش بگوید و درست وقتی داشته خفه می شده از فشارِ بغض مانند چیزی به اسمِ " حرف ها و احساساتِ سخت گنگ و مگو "، من را پیدا کرده و حرف زده. همیشه کسانی هستند که محتاجِ گوش باشند، که می خواهند دو کلمه حرفِ بی قضاوت بشنوند، که خسته اند. تعدادی از این ها هستند که همیشه من را پیدا می کنند. من چرا گوش می کنم؟

من شغلِ "گوش کردن" را ترک نمی کنم. من قضاوت نکردن را ترک نمی کنم. شاید یکی از آنها، روزی، تو باشی. شاید روزی بخواهی حرف بزنی. شاید روزی بخواهی با من حرف بزنی.

 

پا به پای خودم

 

آدم دلتنگ نشدن نبودم. حالا اما سرم را انداخته ام پایین و می روم به راه خودم. آدمیزاد اجتماعی است؟ شاید باشد. بعضی ها به همان «انجمن درون» اکتفا می کنند. آنجا لااقل اضافه نیستند در جمع های دو نفره. آنجا لااقل کسی هست که برایشان وقت داشته باشد: خودشان. 

ایمان داشتم که داشتن دوست خیلی خوب است. ایمانم را هنوز از دست نداده ام. از دست رفته، چیز و چیزهای دیگری است.

 

دوران دونده گی

 

... درجه سرعت در تناسب مستقیم است با شدت فراموشی. از این معادله می توان نتایج متعددی را استنباط کرد. مثلاً: اینکه عصر ما در دستان عفریت سرعت گرفتار است و به همین علت به سادگی خود را به فراموشی می سپارد. حالا من این گفته را معکوس می کنم و می گویم: دغدغه ی عصر ما میل به فراموشی است و برای ارضای همین میل است که در چنگال عفریت سرعت گرفتار آمده است، سرعت را انتخاب کرده است تا نشان دهد که دیگر نمی خواهد به یاد آورده شود، نشان دهد که از دست خودش خسته است، از خود ملول است و می خواهد شعله ی کوچک و لرزان حافظه را خاموش کند. *

 

*آهستگی - میلان کوندرا - نیما زاغیان

 

گربه ی خواب آلود

گربه ها را دیده اید چطور بچه هایشان را جابه جا می کنند؟ بچه ها را دانه به دانه به دندان می گیرند و       می برند به جای امن.

یک هفته است کارم همین است. قد و نیم ها را از وسط رنگ و چسب و پارکت و موکت و تیر و تخته به دندان می کشم ومی برم به هر جای امنی که بشود. خسته ام. چشم نمی توانم ازشان بردارم. مثل خانه به دوش ها باید همه چیز را مدام دنبال خودم بکشم. کیف ها و لباس ها و سبد تغذیه را، وسایل نقاشی و کاردستی و کتاب ها را، همه چیز را. پایم در تمام مهد می چرخد و حواسم هزار جا هست. گاهی با همکارم چشم توی چشم می شویم! او هم مثل من! گیج و خسته. فرصت نداریم با هم گپ بزنیم. دعا و آرزویمان شده سر و سامان گرفتن اوضاع. اینکه یک روز صبح بیاییم مهد و ببینیم نه گرد و خاکی وجود دارد و نه هزار مانع در راهرو راه را بر ما بسته و نه غریبه ای در حریم ما حضور دارد. اینکه عاقبت برویم سر کلاس های خودمان، با میز و صندلی ها و تمام متعلقات مخصوص خودمان. اینکه آرامش برگردد.

این وسط، من هوس کردم نقاشی بکشم. البته اول که شروع کردم، اوضاع این طور زیر و رو نشده بود. شروع که کردم، مجبور شدم تمامش کنم. بماند که چقدر خسته ام، چقدر خوابم می آید و چند ساعت سر پا ایستادم، واقعاً از کشیدنش لذت بردم. حالا دیوار کلاسم جولانگاهِ یک پسر فضانورد است که به قول مه شاد یک لبخند پت و پهن دارد!

 

 

ذهن و جسمم خسته و خواب آلود است و زندگی هم پیشنهادات و تصمیمات عجیب و تأثیرگذارش را دقیقاً همین مواقع به من ارائه می کند. من چکار می کنم؟ سعی می کنم به همه چیز فکر کنم و توی اتوبوس خوابم می برد...

 

 

* نیکولا راست میگه...

توافق

 

ما ملتی هستیم که باور می کنیم. چون حوصله ی باور نکردن را نداریم.

 

 

دنیا با راز قشنگ تر است

منتظر یک خبر مهم هستم. یکی از بزرگ ترین اتفاق ها و رازهای زندگیم. یکی از قشنگ ترین ها. کی دلم را روشن می کنند؟ کی؟ روزها، دستم در دست قد و نیم قدهاست و دلم بسته به صدای موبایل. شب ها مشغول خیالبافی ام.

عجب روز و شب هایی است. عجب روز و شب هایی...

فهم

دو انسان (و چقدر سخت است اسفاده از کلمه ی انسان) را تصور کنید با شرایط نسبتاً یکسان (در خیلی و خیلی چیزها)، زیر یک سقف، هر دو می نشینند پای سخنرانیِ حاج آقا پناهیان. حاج آقا می گوید:  «از خدا کم نخواهید. همت خود را بالا ببرید، زیاد بخواهید که اساساً انسان «زیاد» است و «بالا» است و نباید به کم قانع باشد و شیطان ما را به کم قانع می کند و انسان که به کم قانع بشود، عین بدبختی است و چیزهای بزرگ و عالی از خدا بخواهید و ... ».

اولی با خود می گوید: «خدایا! کم نمی خوام. زندگی در این سگدونی رو نمی خوام. از بودن کنار این کثافت ها بیزارم. حیف من نیست؟ چرا باید در این شرایط حداقلی و مزخرف بمونم؟ خدایا! من زیاد می خوام. بیشتر و بیشتر. چیزی رو می خوام که لایقشم. به من بیشتر و بیشتر عطا کن...».

دومی می گوید: « خدایا! شُکرت. از هرچی تا به حال داده ای ممنونم. بعد از این هم منو از لطف و رحمت خودت محروم نکن. عزّتم بده، بزرگم کن، لایقم کن و کمکم کن که یه شکرگذار واقعی باشم ...».

بعدش چه می شود؟ همین جهنمی که شده ...

 

هر آنچه که زیر و رو می شود، هر آنچه که زیر و رو می کنی ...

 

هر امکان جدیدی که هستی کسب می کند - حتی کوچکترین امکان - همه چیز را درباره ی هستی تغییر می دهد. *

 

* آهستگی - میلان کوندرا - نیما زاغیان

بیدارم کن...

 

یک شب؟ تو بگو یک هزار شب. چشم که کور و دل که گنگ باشد، زبان هم بی عاری پیشه می کند و می شود لال به هر آنچه که خوب. تکلیف دست و پا هم که پیشتر معلوم بوده. هزار راه رفته ی نباید می رفته و هزار کار انجام شده یا نشده. خیر و شر و نیک و بدش را زمانه معلوم نمی کند. معلوم هست. این که جانت را چطور تعلیم داده باشی، می شود همان آینه ای که شاید روزی خودت را دیدی و دست کشیدی.

بیدار اگر نمی خواهی بشوی، بیدار ننشین.

 

و در شبانه روز ساعاتی را به تلاوت قرآن اختصاص بده...

مهمون امشب ماه عسل حرف قشنگی زد. گفت اگه یهودی ها نفری یه عصای حضرت موسی(معجزه ی پیامبرشون)رو توی خونه هاشون داشتن، چه کارها که باهاش واسه دینشون نمی کردن. اون وقت ما مسلمون ها همه توی خونه هامون معجزه ی پیامبرمونو داریم و اینقدر بهش بی معرفتیم.

واقعا به قرآن به عنوان معجزه ی حصرت محمد(ص) نگاه کردیم؟

حواست باشه چی آرزو می کنی

معمولاً از اصل اشتباه دعا می کنیم. نمی دانیم باید چه چیز را و چه چیز را و چه چیز را بخواهیم که نتیجه اش بشود فلان چیز. بیشتر وقت ها که اصلاً به نتیجه و فلان چیز فکر نمی کنیم و قاطعانه و مصرانه می چسبیم به همان چیز اولی و می خواهیمش. همینقدر کوتاه نظرانه، با افقی تا همین اندازه محدود.

بعد یک جورهایی گند کار بالا می آید. آن چیز را به دست می آوریم و بعد می بینیم که ای داد! این که نشد! چیز بزرگتری قرار بود بشود، چرا نشد؟ مگر من فلان چیز را نخواسته بودم؟ پس چرا این چیز نصیبم شد؟

مثال نسبتاً نزدیک و ساده اش می شود همین برد دیشب تیم ملی والیبال. هزارها نفر نشستیم دعا کردیم که خدایا! خداوندا! روسیه را ببریم. سه بر صفر ببریم. دو بار هم ببریم. و لابد به خیالمان قطعاً نتیجه می شود صعود. اما نشد. لهستان را فراموش کرده بودیم. خیلی هایمان یادمان رفته بود دعا کنیم که طومار لهستان یک جوری پیچیده شود. بعد تیم ایران ببرد. تا تازه بعدش به فلان چیز که همان صعود است برسیم. خب نرسیدیم. روسیه را بردیم و نرسیدیم.

خیلی وقت ها خدا آرزوها را تفسیر و بعد اجابت نمی کند. همان را که می خواهی می گذارد کف دستت و می گوید برو ببینم چه می کنی. و معمولاً هم تو کاری غیر از غلط کردن نمی کنی.

حالا که اینقدر اصرار داری به خواستن، خوب بفهم که چه می خواهی.

سهمی از خوبی ات خواهم داشت...

بعضی‌ها را می‌گذاری توی یک صندوق عالی با چفت و بست و قفل و کلید عالی، می‌گذاری توی گنجه، جای دور و کمتر در دسترس گنجه، می‌گذاری توی باغچه، زیر خاک پای بوته‌ی گل‌محمدی، می‌گذاری در صندوق امانات یک بانک بزرگ و معتبر، می‌گذاری در یک سفینه و می‌فرستی به فضا.

 احتیاط می‌کنی، مراقبت می‌کنی، نقشه می‌کشی، فکر و خیال می‌کنی، خواب راحت را فراموش می‌کنی و خوراک خوب را و تمام این زحمات را به جان می‌خری تا دست کسی به گنج تو نرسد. تا دست کسی به آن «بعضی‌ها» نرسد.

دوست داری مال خودت باشند. دوست داری جای امنی باشند، بی گزند، بی ناچیزترین آسیب، بی کوچکترین مزاحم. دلت می‌خواهد راز وجود همچین موجودات خوبی، آن هم در این دنیای قهر با خوب‌ها و خوبی‌ها، منحصراً متعلق به تو باشد و بس.

بعد ناگهان می‌بینی چیزی مثل یک خط نور، مثل یک رایحه ی نجیب، مثل قطره‌های شاد آب رود، دارد نشت می‌کند از درزهای صندوق عالی، از لابه‌لای در گنجه، از پای بوته‌ی گل‌محمدی، از در یک بانک معتبر و بزرگ و از فضا، رو به تمام آدم‌ها.

می‌فهمی که خوب بودن را نمی‌شود پنهان کرد مثل بوی نان با تنور هیزمی. که «خوب‌ها» رسالت دارند برای دوست داشتن خیلی ها، بی پرسش از نام و ننگ.

این است که می‌روی می‌نشینی به زندگی و چای خوردن. به امید اینکه راه «خوب‌ها» باز هم سمت تو کج شود...

 
 
* برای مه شاد هاشمی

من با چشم هایم شما را کشف می کنم و می روم  

ایستاده بود با یک ژست خاص و متفاوتی به کتاب های کتابفروشیِ مترو نگاه می کرد. از فاصله ای که انگار می توانست با اشعه ی لیزر چشم هایش تمام کتاب ها را آنالیز و کتاب دلخواهش را پیدا کند. معلوم بود حواسش به کتاب هاست. نمی دانم از کجا، ولی معلوم بود. آنقدر معلوم که هوس کردم بروم کنارش بایستم. مثلاً خیلی اتفاقی! بعد کم کم ژست های خاص خودم را رو کنم: لمس کردن کتاب ها، زیر لب حرف زدن با آنها، لبخند زدن به کتاب های آشنای نخوانده، احوال پرسی کردن با کتاب های آشنای خوانده! از همین لوس بازی هایی که خیلی دوست دارم. بعد شاید لحظه ای چشمش را از کتاب ها برمی داشت. به تنها دختر روسریِ رنگیِ آن اطراف نگاه می کرد و با خودش می گفت: آدم مگه کتابی رو قبل از خریدن لمس می کنه!؟ پس اشعه ی لیزر چشم به چه دردی می خوره؟!

شاید تصمیم می گرفت با من حرف بزند تا بفهمد من با اشعه ی لیزر چشم هایم چه کار می کنم پس؟ آن وقت به هم لبخند می زدیم و از چیزهای خوب با هم حرف می زدیم. از کتاب ها، از همه چیز. و من عاقبت یک دوست پیدا می کردم. می شدیم دوست های خوب. 

کلی فکر کردم آخرین باری که چیزی را هوس کردم و انجام دادم، کی بود؟ یادم نیامد. راه همیشگی را پی گرفتم. همان پله برقیِ پر سر و صدای منتهی به دود و گازوئیل و آفتاب.

 

دشمن سفید

 

با چیرهای زیادی می جنگیدم برای داشتنِ آچو. حالا یک آ5 ِ سفید هم به این داستان اضافه شده.

 

گمشده

 

 

1393

 

 

سربازهای کوچک من

من فرمانده ی ارشد یک پادگانم با یازده پسرِ قد و نیم قد! کسی که حرف اول و آخر را می زند. دستور می دهد. تربیت می کند. اطاعت می خواهد و «بهتر» بودن را. کسی که اگر لازم شد، داد می کشد. بی ادبی و بی نظمی را تاب نمی آورد و اصولاً ریز و درشت نمی شناسد!

وقتی راه رفتنت، حرف زدنت و بخش مهمی از ذهنت کامل و فعال شد، در اختیار منی! باید چیز بهتری باشی! باید آدمی باشی که بشود رویش اسم آدم گذاشت. تو بچه ای، ولی اگر رهایت کنند تا عمر داری بچه می مانی.

رهایت نمی کنم. تمام عشق و ایمانم را نثارت می کنم، جوری که حتی اگر سرت داد کشیدم، حتی اگر توبیخت کردم، حتی اگر تنبیه شدی، باز هم وقتی خوابم مرا ببوسی. باز هم دوستم داشته باشی. باز هم غذایت را فقط از دست من بگیری. جوری که دیگران شاخ های عظیم روی سرشان سبز شود از اینکه چه تناسبی هست بین صدای جیغی که از پشت درهای بسته می شنوند با بوسه های محکمی که روی گونه هایم می کارید!

دوستتان دارم. آدم بزرگ ها نمی فهمند. آدم بزرگ ها برق چشم هایم را نمی بینند وقتی کار درست را انجام می دهید. آدم بزرگ ها کیفیت آغوشم را که برای شما باز است درک نمی کنند! آدم بزرگ ها چیزی که بین من و شما در جریان است نمی فهمند. آدم بزرگ ها قضاوتم می کنند. مطمئنند که حرف مفت می زنم! اصرار دارند که این راه درست نیست. ایمان دارم که اشتباه می کنند!

من به شما افتخار می کنم! به این همه مهربانی و دوستی که یاد گرفته اید، به درست گرفتن مداد رنگی در دستتان، به سلام گفتن های شیرینتان، یه الهی شکر گفتنهای خالصتان وقت آب و غذا خوردن...

شما سربازهای پرافتخار من هستید! مطمئنم که عاقبت از سرزمین باور من دفاع می کنید. پیش از این هم این کار را کرده اید. صبر می کنم...

خواب های صورتی غمگین

عجب آسمان آبیِ قشنگی! این را که داشت می گفت، توی سرش پر بود از تصویر آسمانِ صورتیِ سیاره اش، دلش هم بگی نگی تنگ شده بود، ولی دوست نداشت غیرصمیمی به نظر برسد. قول داده بود بین آدم ها درست زندگی کند. مهربان باشد. تا آنجا که می تواند دوست پیدا کند و عادی به نظر برسد. یک عادیِ خوب.

روزها پای قولش می ایستاد. قوی و محکم. شب ها اما، خواب های صورتی می دید.

کم کم همه چیز خیلی سخت شد.

حالا همه چیز خیلی خیلی سخت شده.

روز از نو

دوست هایم را - دوست هایی که خیال می کردم داشتم را - کنار گذاشته ام. تقریباً ناگهانی. تحمل دنیاهای متفاوت برایم سخت شده بود. حرف هایی که ربطی به من نداشت روی گوشم سنگینی می کرد. آدم هایی که می گفتند دوستم دارند، دور و برم بودند و من چیزی از دوست داشتنشان نمی فهمیدم. حس نمی کردم که دوستم دارند. شده بودم یک مجسمه ی خوش ادا. سعی می کردم مهربان باشم. صبور باشم. به دردل هایشان گوش کنم. از حال خوبم استفاده کنم تا حالشان خوب بشود. درونم فریاد می کشید که چرا این کار را می کنی؟ یعنی اینقدر تنها هستی؟ و به خودم جواب می دادم : آدم به هرحال به دوست احتیاج دارد. و لبخند می زدم و شیطنت می کردم و قرار می گذاشتم با آدم ها وَ وَ وَ ...

کسی نتوانست کمکم کند. تصمیم گرفتم خودم تقلایی بکنم، شاید شد.

دیگر این وبلاگ تنها دوستم بود. بلاگفا محیطی را به من داده بود که نه سال تمام کنارم بود. آدم هایی مثل من با وبلاگ با آدم ها ارتباط نمی گیرند، بلکه وبلاگ راهی است برای ارتباط برقرار کردن با خودشان. نوشتن کمک می کرد که حالم بهتر باشد و نوشتن در اینجا، خوب بود.

بلاگفا که مریض شد، ناراحت شدم. اذیت شدم. نه برای از دست رفتن نوشته هام، نه برای از دست دادن دوست ها و دنبال کننده هام(چون همچین چیزی رو نداشتم)، ناراحت شدم چون داشتم قدیمی ترین دوستم را از دست می دادم.

می توانستم بروم و از محیط های دیگر استفاده کنم. مثل خیلی ها که رفتند. من هم رفتم. ولی تفاوتم با دیگران آشکار بود. دیگران رفته بودند چون «نوشتن» برایشان مهم بود من رفته بودم تا چیزی را امتحان کنم. نتیجه یک سرخوردگیِ بزرگ بود برایم.

حالا خوشحالم که پنل مدیریت بلاگفا فعال شده. من باز هم اینجا هستم. چون رفتنم به جاهای دیگر هیچ معنایی برایم ندارد. ممکن است دوباره نوشته ها و نظرات و همه چیز از دست برود؟ مهم نیست.

 

حالت خوبه ؟

سلام دوست من...

 سلام بلاگفا :)

 

* خیلی چیزها باید سر و سامون پیدا کنه. درستش می کنم :)