بی خیالِ بدبیاری...
-----------------------------------
این همه باد...
خیلی چیزا رو سپردم به دستش.
سبک ترم الان.
-----------------------------------
این همه باد...
خیلی چیزا رو سپردم به دستش.
سبک ترم الان.
خودت را که باور نداشته باشی، می افتی توی چاهی که بوی گندی دارد. بعد هی از آن بالا صداهایی می شنوی که دارند درباره ی کسی حرف می زنند که هم اسمِ توست و کلی بزرگ است برای خودش! و کلی فهمیده است! و کلی بیشتر از سنش می داند و کلی حرف زدن بلد است و کلی خلاق است و کلی مدیر است و کلی چیزهای خوب دیگر هم هست تازه ،که تو نیستی و داری از آن پایین هی حسرتش را می خوری و به درک که حسرتش را می خوری! وقتی می شنوی که دارند درباره ی تو حرف می زنند ولی نمی دانی این همه چیزِ خوب را برای چی به تو نسبت می دهند و نمی فهمی چرا وقتی توی آینه نگاه می کنی موصوف الیه آن جمله ها را نمی بینی ، بهتر است هی گالن گالن چای بخوری با حسرت و خودت را به در و دیوار بکوبی تا جانت دست از سرِ تنت بردارد. می فهمی؟آدم هایی مثل تو خطرناکند! باید قرنطینه شان کرد و برای درمانشان کوشید.
عزیزِ تنهای من! خودِ خوبم...
چرا با خودت این کارو کردی؟
حالا اشکال نداره. من هنوزم دوسِت دارم. هنوزم موهاتو می بافم واست. هنوزم برات بستنیِ کاکائویی می خرم، حتی روزای برفی. هنوزم می بوسمت. هنوزم محکم و طولانی بغلت می کنم. تو فقط اینقدر گریه زاری نکن. آروم باش. یه ذره بهم اعتماد کن و اجازه بده این همه خاکی که ریختی روی سرِ خودت ، یواش یواش با سرپنجه هام پاک کنم و آبی به سر و روت بزنم. تو فقط خیال نکن که هیچی نیستی، خیال نکن که بی مصرفی، خیال نکن آشغالی، باقیشو خودم درست می کنم. قربونت برم الهی، من که جز تو کسی رو ندارم. صبر کن تا دوباره صداهای خوب بپیچه تو گوشمون و دوباره بخندیم. جوری بخندیم که بعدش گریه مون نگیره. صبر کن. یه ذره ، فقط یه ذره...
قول میدی دیگه نری تو جاده خاکی؟قول میدی دیگه خودتو نزنی به خواب؟ قول میدی به خودت اهمیت بدی؟ قول میدی لباسای خوب بپوشی؟ قول میدی مهربون باشی یا خودت و هی به صورتت چنگ نزنی؟ هان؟
آفرین! تو رو خدا یه ذره همکاری کن...
-------------------------------------------------------------------------------
شمایی که " قصه ی عینکم " را از کتاب شلوارهای وصله دار خوانده ای و خندیده ای، نخند. اگر قصه را زندگی کرده بودی نمی خندیدی. داداش جانم صدای جلز و ولز بافت چشم های نازنینش را زیرِ لیزر شنید و بوی سوختنش را توی بینی اش حس کرد تا قصه برسد به جاهای خوبش. تا نورِ چشم های نورِ چشم هایم پرفروغ شود دوباره. تا یک فصل جدید شروع بشود برایمان.
خان داداشی! بدو بیا بدونِ عینک یه دونه کامنت خوشگل بذار واسم تا همین جا قربونت برم. بدو!
از صداها متنفر شده ام. هیچ چیز نمی خواهم بشنوم. چشم هایم را می بندم که خوابم ببرد و صدای باران را هم نشنوم. روانی! درست وقتی که حالش را نداشتم که مثل خودش روانی بشوم و بی خیال بروم زیرش قدم بزنم از کجا تا کجا، شروع کرد به خط خطی کردن شیشه ی اتوبوسی که علیرضا عصار داشت از توی رادیواش با کلمات می کوبید توی سر و صورتِ هرچی آدمِ کج و کوله و دوست نداشتنی که توی اتوبوس ولو بودند. عصار هم روانی است! دعوا دارد با خودش. می خواستم بیدار نشوم اصلاً و کور هم بشوم همه ی این هوا را ، ولی نشد. زنگ زدی. چشم باز کردم و دیدم که اتوبوس را خواب بوده ام اما، وروجکی که ضبط صوت عهدِ عتیقِ مهد را شکست امروز، تمام مدت داشته توی سرم جیغ می کشیده و بیدارم نگه داشته بوده. با انگشت روی شیشه ی بخار گرفته ی اتوبوس شعر نوشتم. صورتک های خندان هم کشیدم چند تایی. می خواستم شکل آنها باشم. حال نداشتم آینه را دربیاورم که ببینم دقیقاً چه شکلی ام. ولی می دانستم شکل آن صورتک ها نیستم. بی خیال. با بدبختی خودم را رساندم خانه. مغزم به پاهایم نمی گفت که راه بروید، به تنم می گفت همان جایی که هستی دراز بکش و چشم هایت را ببند. با صداهای توی سرم لج کردم. بی خودی راهم را دور کردم که دیرتر برسم. دیرتر هم رسیدم. خوب بود. همین را ادامه می دهم. هدفونم را هم یکی دیگر از وروجک ها نابود کرده. توی این دو هفته چقدر تلفاتِ مالی و جانی داده باشم خوب است؟ حالا هیچی ندارم تا بچپانم توی گوشم و صدایش را بلند کنم تا لااقل فقط یک چیز بشنوم چند دقیقه ای. اوضاعِ تخریبناکی است. می دانم چه می خواهم. خوب هم می دانم. چیزی که نمی دانم این است که چطور به دستش بیاورم؟ کجا باید دنبالش بگردم؟ خودم باید چطوری باشم که به دستش بیاورم؟ انگاری اگر آدم نداند چه می خواهد، سنگین تر است. می آیی دوباره هرچه یادم دادی پس بگیری تا من برسم به نقطه ی آغاز و ببینم چه غلطی دارم می کنم؟؟
---------------------------------------
راستی، وقتی دو تا از بچه ها فقط به خاطرِ لجبازی با شما توی شلوارشون رو گل کاری می کنن، باید آروم بمونید. اگر اخم کنید، تنبیه کنید، عصبانی شوید و سرِ کودک داد بزنید، شما یک احمقِ بی شعور هستید که باید منتظر ِ گل کاری های بعدی هم باشید.
الان بگم من چی هستم؟
---------------------------------------
مهشاد جانم ترسیده...
خدایا! یه کم آرامش...
---------------------------------------
یه آدمِ نسبتاً مایه دار پیدا بشه واسه یک رب مانده ای ها یه گوسفندی چیزی قربونی کنه. چشم خوردیم انگاری...
الهی بلا دور باشه ....
کسی باید این عشق را از وسط نصف کند
و نیمه ی دیگرش را
در دل تو بکارد
تنهایی نمی شود از پس تنهایی برآمد
*برف روی خط استوا - مهدیه لطیفی
خسته شدم بس که "خواندنی" دیده ام و شنیده ام و نشده و نتواسته ام که بخوانم...
---------------------------------
نمایشگاه کتاب؟؟؟
مرا گذاشته است لبِ طاقچه
هر روز
یک لیوان آب
به دستم می دهد...
انصافاً این بار یک جوانمردی پیدا بشود و برود به داش بهی بگوید که دلم می خواهد دو خط آخر این پستش را هزار بار بخوانم، نقاشی اش کنم، شعرش کنم، قصه اش کنم، عکسش کنم، فیلمش کنم و به هزار نفر بدهم که آن را بخوانند...
کاشکی عاشقیت یادت نرود، آقایِ خاصِ مهربان بانو.
دلم می خواست خودم میگفتم اما نظراتم در وبلاگ شریفش ثبت نمی شود و با ایمیل هم...
( و آن دو خط ِ آخر :
عاشق باید جغرافیای معشوقه اش را بداند، جغرافیای تنش را، وضعیت آب و هوای دلش را، باید بداند دوست دارد خودش را دراز کند در آفتاب یا میخواهد خودش را پنهان کند پشت دیوار، عاشق باید جغرافیای معشوقه اش را از بر باشد. )
باید دوستت داشته باشن، ولی نباید بهت وابسته بشن.
باید به حرفت گوش کنن، ولی نباید ازت بترسن.
باید بازی کنن، ولی نباید سر و صدا کنن.
باید حمایت بشن، ولی نباید لوس بشن.
و...
سخته.
رسیدن به همه ی اینا و رعایت چیزایی برای رسیدن به یه همچین تعادلی، خیلی سخته. همه ی خیالاتم رو دارم تجربه می کنم. یه عالمه مرز توی دنیای بی مرز بچه ها وجود داره که رد شدن از هرکدوم تاوان داره. دارم سعی می کنم این حد و مرزها رو بشناسم و رعایت کنم. فعلاً یه کم گیج و کُندم. ولی به خودم امید دارم. کاش امیدم ناامید نشه.
دلم گرفته...
کاش اون درد، از یه جنس دیگه بود. کاش فقط قرار بود من تحملش کنم. کسایی که معنی شکستن رو می دونن، واسم دعا کنن. چیزایی داره جلوی چشمام میشکنه که اون همه ساخت و سازِ شادی آورِ پست قبلی، در برابرش هیچی نیستن...
به لطفش
من الان، چندتا بچه دارم!!!
فعلاً که زمانه قرعه ی نو به نام من زده و حالم و خودم، از خوشی نمی دونیم واکنشمون باید چی باشه. توصیه می کنم اگه درخواستی چیزی دارید، زودتر بگید. با این حالِ خوشی که وسط زندگیم اتراق کرده، دست رد به سینه تون نمی زنم!
-------------------------------------------------
با این همه، دردی هست، که می سوزاندم. می خراشدم. ویرانم می کند...
----------------------------------------------------------------
البته پنجمی و ششمی هم در مرحله ی نهایی هستن.