قصه ی حج ناتمام و آب و تیغ و حنجر را همه شنیده اند دیگر. هر کس هم بگوید تا به حال اسمِ کربلا و عاشورا به گوشش نخورده و هیئت و زنجیر و نوحه و طبل و دهل را نمی داند که چیست اصلاً، دروغ می گوید مثل چی. بعضی چیزها حتی اگر خودت را هم به خریت بزنی، باز دست از سرت بر نمی دارند. تعقیبت می کنند. دنبالت می گردند. پیدایت می کنند و خودشان را به رخت می کشند. حق، اینطوریست. یقه ات را می گیرد تا ببینی اش. هیچ هم نمی رود یک گوشه بنشیند تا یک روز یک نفر بَرَش دارد ، خاکِ رویش را بگیرد و به عالم نشانش بدهد. خودش صدایش را به گوشِ همه می رساند. یک عده گوش هایشان را می گیرند. یک عده اما می روند تا شاید از دویدن دنبالِ قافله ی حق، حق بشوند و صدای آنها هم خاموش شدنی نباشد بعدها. می رسند یا نمی رسند، خودشان می دانند، خدا می داند. ولی این قصه، آنچنان رنگ و بویی دارد، که هوایی ِ آن شدن هم، بهشت است، چه برسد به در پی ِ آن دویدن...


*
 
دوشنبه 6 آذر 1391
چیزی نمی بینم جز زیبایی

این روزها رنگ شهر سیاه نیست ، سرخ نیست ، حتی سبز هم نیست ، سفید است !

خاک نمی بارد ، غم نمی بارد ، آتش و خون و ماتم نمی بارد ، نور است که می بارد !

کمتر چشمی این نور را می بیند .

کمتر کسی است که بفهمد ، این روزها ، راه از همیشه روشن تر است ...

*

جمعه 28 آذر 1386

محرم ها خدا غصه اش می گیرد

"آسمان که سیاه شد ، زمین که بغض کرد ، عالم و آدم فهمیدند که خدا ، می خواهد بال تقسیم کند . هر که نبود ، به قدر سرخی خونش بال گرفت و هر که بود ، به قدر شوری اشکش ، صبر ... "

قصه ای بود که روایت شد . هر که دید ، دیوانه شد و هر که شنید ، حیران ؛ که چرا آن روز دلها اینقدر سنگ بود ..

*

جمعه 13 دی 1387

محرم؟

دوباره عالم ، شب شد . غمي دنيا را گرفت كه خيلي ها چيز زيادي از آن نمي دانند .

خدا ، سال هاي سال پيش ، از بهترين و ماه ترين بنده هايش ، قصه اي ساخت عشق آلود . قصه اي عظيم كه نميشود فراموشش كرد . اصلا خدا آسمان و زمين را با خون رنگ كرد تا فراموش نشود .

من در اين روزها ، گريه ام نمي آيد ؛ غصه ام مي شود . مي خواهم بيشتر بدانم .

*

شنبه 28 آذر 1388
هم سن و سال من بودی...

از تو خيلي كم مي دانم . نمي شناسمت ، فقط احساست مي كنم . مي دانم نشانه اي روشن هستي از خدايي كه قصه ساز خوبي است . از خدايي كه قصه ات را ساخت و روايتش را به ما سپرد ، شايد هم قصه ات را روايت كرد و ساختنش را به ما سپرد . شايد تو و قصه ات را روايت كرد تا ما در تمام اين سالها بسازيمش و بسازيمش و خود نيز با آن ساخته شويم .

از هركه تو را بپرسم و از هر كجا ، مي گويند جوان بودي ، زيبا بودي و رشيد ، فرزند دردانه ي خدا بودي ، شجاع بودي و فداكار ، عزيز دل پدر و مادر بودي و نور چشمشان ، مي گويند در همان روزي كه عاشورا مي نامندش و در همان جايي كه كربلا مي گويندش ايستادي ، جنگيدي و لب تشنه ، شهيد شدي . مي گويند و مي گويند . سالهاست . و وقتي بغض مي كنم و مي پرسم : خوب ؟چرا ؟ مي گويند : عشق ...  . و من گريه ام مي گيرد و با خودم فكر مي كنم خوشا به حالت كه عشق را شناختي ... . وقصه ات را كه صد باره مي سازم در كنج دلم با خودم مي گويم : شايد ، خوشا به حال عشق كه تو را شناخت ...