امتحانات پایان ترم شروع شده . فردا دو تا امتحان داری . طبق عادت هزار ساله ات درس نخوانده ای و با توجه به الگوی منظم حاکم بر رابطه ی میان درس نخواندن و نمره هایت ، با خیال راحت نشسته ای و به برف روی زمین نگاه می کنی. تنهایی . در این ساعت شب حتی شازده کوچولو و رادیو  هم از فکر و خیال بیرونت نمیارن . اوضاع ، به سامان است ولی میدانی وقتی به خاطره اجازه ی حضور بدهی به سرعت به سمت نابه سامانی میل می کند و آن وقت است که دیگر هیچ ! آن وقت است که شاید ناگهان تصمیم بگیری برای کارهای احمقانه و احمقانه تر که این هم یکی دیگر از عادات هزار ساله ی توست ...

بلند می شوی . موجودی کافی برای خرید یک پفک ناقابل را داری . میخری و میدوی ! وقت ایستادن نیست !

- سلام ! دلم هواتونو کرده بود ! مهمون نمی خواید ؟!

- سلاااااااااااام ! کجایی صب تا حالا ؟ یه جا پیدا کن بشین !

- چایی هست ؟!

- هست ! از حالا تا صبح !

- بازی رو چیه ؟

- دل !!

بازی روی دل