...

چسبانده بودیمش روی  در اتاق. وقت و بی وقت که سرمون رو بلند می کردیم از روی کتابها یا به هر طریقی چشممون بهش می افتاد، صلواتی می فرستادیم و دعایی هم ته دلمون زمزمه می کردیم شاید.

کم کم دلنوشته هامون هم اضافه شد بهش...

دلم تنگ روزهایی است که چای بدمزه می خوردیم و بلند بلند می خندیدیم...