مهشاد جانم به یه بازی دعوتم کرده. قراره کتابخونه هامونو به هم نشون بدیم. اینم از کتابخونه ی من. البته اونی که دَمِ دستیه! یعنی یه کتابخونه ی بزرگ تری هم هست که از کتابای بچگیام تا کتابای درسی و قدیمیِ قدیمی و خلاصه همه چی توش پیدا میشه! ولی این یکی رو بیشتر دوست دارم.

کتابخونه ی من!

 بالا، قرآن، نهج البلاغه،حافظ، هوای تازه شاملو، مجموعه اشعار محمد علی بهمنی، گزیده اشعار سایه، دیوان رهی معیری.

پایین، جلد سوم و چهارم کلیدر، رامونا و پدرش، انگار گم شده ام(این سه تا رو از کتابخونه گرفتم)، قوی شیپورزن، شازده کوچولو، سه برخوانی بهرام بیضایی، یادداشت های شخصی یک سرباز و شانزدهم هپ ورث سلینجر، آرش، ابن مشغله نادر ابراهیمی، لافکادیو شیری که جواب گلوله را با گلوله داد سیلور استاین، شاهدخت سرزمین ابدیت آرش حجازی، دیوان فروغ فرخزاد و نارگل خانوم!

 

 

* اونقدر غریبم اینجا ، که نمی دونم کیو باید دعوت کنم. اما...

زهرا جان ، بیا بازی!