بگذار با فلاکت هفت تایشان را خوابانده باشی تا هشتمی که شروع می کند به جیغ کشیدن، روی روح و روان و دلت آوار شود و بعد تو هراسان دستش را بگیری و ببریش اتاق بازی و همه ی ترس ها و آرزوها و روح و روان و دلش را به بازی بگیری با ماسماسک های مسخره ای که اسم تاب و سرسره به خودشان گرفته اند، تا یک دنیا بدبختی فرویدی و غیر فرویدی گردن آن هفت تا را نگرفته باشد...

بعدش بیا با هم یک چایی لیوانی می خوریم و از آرزوهایمان حرف می زنیم و اینکه چقدر هراسِ آدم ها متفاوت است و گاهی دنیای آدم ها چه چیزها که نمی شود... 

***

* سه تا آدم رفتند و به خاطر بی کفایتیِ یک عده، دیگر هیچوقت برنگشتند. چطور می شود که دل آدم نسوزد؟

خدا کوهنوردهایمان را رحمت کند...