مراقب باش چشم هایت از حدقه بیرون نزند. دنیایشان غریب است، غریب...
بگذار با فلاکت هفت تایشان را خوابانده باشی تا هشتمی که شروع می کند به جیغ کشیدن، روی روح و روان و دلت آوار شود و بعد تو هراسان دستش را بگیری و ببریش اتاق بازی و همه ی ترس ها و آرزوها و روح و روان و دلش را به بازی بگیری با ماسماسک های مسخره ای که اسم تاب و سرسره به خودشان گرفته اند، تا یک دنیا بدبختی فرویدی و غیر فرویدی گردن آن هفت تا را نگرفته باشد...
بعدش بیا با هم یک چایی لیوانی می خوریم و از آرزوهایمان حرف می زنیم و اینکه چقدر هراسِ آدم ها متفاوت است و گاهی دنیای آدم ها چه چیزها که نمی شود...
***
* سه تا آدم رفتند و به خاطر بی کفایتیِ یک عده، دیگر هیچوقت برنگشتند. چطور می شود که دل آدم نسوزد؟
خدا کوهنوردهایمان را رحمت کند...
+ نوشته شده در یکشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۲ ساعت ۸:۳۵ ب.ظ توسط شب تاب
|
رؤیاهای ما،