روزهایی که می دوند تا به من برسند
پارسال این موقع، زمینِ زیر پایم فرق داشت. هوایی که نفس می کشیدم فرق داشت. رنگِ درختها، صدای پرنده ها، آسمانِ بالای سرم، غذایی که می خوردم حتی، فرق داشت با امسالم. با الانم. خوابِ این روزهایم را نمی دیدم. پارسال این موقع، زندگی ام جورِ دیگری بود. شهر، متفاوت بود. حال، متفاوت بود. آدم دیگری بودم انگار. آدمِ دیگری ام انگار. انگار یکی نشسته در من و دارد برایم قصه ی آن روزها را تعریف می کند و من هم خودم را هی می گذارم به جای قهرمان قصه اش. انگار پارسال، این موقعم، یک قطعه ی جداست از همه ی چیزهایی که بودم. که هستم.
خواب می بینم خوابهای آن روزها را. این روزها مدام بوی سیب زمینی کبابی توی دماغم می پیچد.
+ نوشته شده در شنبه ۶ مهر ۱۳۹۲ ساعت ۱۱:۲۲ ب.ظ توسط شب تاب
|
رؤیاهای ما،