روز از نو
دوست هایم را - دوست هایی که خیال می کردم داشتم را - کنار گذاشته ام. تقریباً ناگهانی. تحمل دنیاهای متفاوت برایم سخت شده بود. حرف هایی که ربطی به من نداشت روی گوشم سنگینی می کرد. آدم هایی که می گفتند دوستم دارند، دور و برم بودند و من چیزی از دوست داشتنشان نمی فهمیدم. حس نمی کردم که دوستم دارند. شده بودم یک مجسمه ی خوش ادا. سعی می کردم مهربان باشم. صبور باشم. به دردل هایشان گوش کنم. از حال خوبم استفاده کنم تا حالشان خوب بشود. درونم فریاد می کشید که چرا این کار را می کنی؟ یعنی اینقدر تنها هستی؟ و به خودم جواب می دادم : آدم به هرحال به دوست احتیاج دارد. و لبخند می زدم و شیطنت می کردم و قرار می گذاشتم با آدم ها وَ وَ وَ ...
کسی نتوانست کمکم کند. تصمیم گرفتم خودم تقلایی بکنم، شاید شد.
دیگر این وبلاگ تنها دوستم بود. بلاگفا محیطی را به من داده بود که نه سال تمام کنارم بود. آدم هایی مثل من با وبلاگ با آدم ها ارتباط نمی گیرند، بلکه وبلاگ راهی است برای ارتباط برقرار کردن با خودشان. نوشتن کمک می کرد که حالم بهتر باشد و نوشتن در اینجا، خوب بود.
بلاگفا که مریض شد، ناراحت شدم. اذیت شدم. نه برای از دست رفتن نوشته هام، نه برای از دست دادن دوست ها و دنبال کننده هام(چون همچین چیزی رو نداشتم)، ناراحت شدم چون داشتم قدیمی ترین دوستم را از دست می دادم.
می توانستم بروم و از محیط های دیگر استفاده کنم. مثل خیلی ها که رفتند. من هم رفتم. ولی تفاوتم با دیگران آشکار بود. دیگران رفته بودند چون «نوشتن» برایشان مهم بود من رفته بودم تا چیزی را امتحان کنم. نتیجه یک سرخوردگیِ بزرگ بود برایم.
حالا خوشحالم که پنل مدیریت بلاگفا فعال شده. من باز هم اینجا هستم. چون رفتنم به جاهای دیگر هیچ معنایی برایم ندارد. ممکن است دوباره نوشته ها و نظرات و همه چیز از دست برود؟ مهم نیست.
رؤیاهای ما،