آخر وقت، بی حواس و یهویی میگم : ای وای! چقدر گُشنمه...

میره ته کلاس. صدای تفنگ در میاره. صدای ترق توروق و فِش و فِش و شلپ شولوپ در میاره. بعد میاد دستشو میگیره جلوی من. میگه : بگیر خاله! برات یه اردک کُشیدم  پَزیدم! بخور!