گفتم بیا تا ته عشق/گفتی برو به جای من
دوست داشتم بودی و برایت تعریف می کردم که آقای نوازنده چطور حال بچه ها را خوب کرد، که باران چطور آدم ها را وادار به دویدن کرد، که بعضی نگاه ها چطور مثل سوزن داغی که زیر ناخن فرو کرده باشند تن و جانم را زخم می کند، که دارم می گردم دنبال دوست، که دلم برای حورا تنگ شده، که یکی از قد و نیم قدها تهدیدم کرده که بابایش را می فرستد تا با چاقو گوشم را ببُرد، که آب انار شده هوسم، که دنیا بی اندازه بزرگ است و بی رحمانه کوچک...
آدم باید این چیزها را برای یک کسی تعریف کند. بعید می دانم که این را ندانی. از ندانستن نبود، دلت خواست که نباشی. باشد. این هم به راه دل تو ...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت ۸:۵۱ ب.ظ توسط شب تاب
|
رؤیاهای ما،