معمولاً از اصل اشتباه دعا می کنیم. نمی دانیم باید چه چیز را و چه چیز را و چه چیز را بخواهیم که نتیجه اش بشود فلان چیز. بیشتر وقت ها که اصلاً به نتیجه و فلان چیز فکر نمی کنیم و قاطعانه و مصرانه می چسبیم به همان چیز اولی و می خواهیمش. همینقدر کوتاه نظرانه، با افقی تا همین اندازه محدود.

بعد یک جورهایی گند کار بالا می آید. آن چیز را به دست می آوریم و بعد می بینیم که ای داد! این که نشد! چیز بزرگتری قرار بود بشود، چرا نشد؟ مگر من فلان چیز را نخواسته بودم؟ پس چرا این چیز نصیبم شد؟

مثال نسبتاً نزدیک و ساده اش می شود همین برد دیشب تیم ملی والیبال. هزارها نفر نشستیم دعا کردیم که خدایا! خداوندا! روسیه را ببریم. سه بر صفر ببریم. دو بار هم ببریم. و لابد به خیالمان قطعاً نتیجه می شود صعود. اما نشد. لهستان را فراموش کرده بودیم. خیلی هایمان یادمان رفته بود دعا کنیم که طومار لهستان یک جوری پیچیده شود. بعد تیم ایران ببرد. تا تازه بعدش به فلان چیز که همان صعود است برسیم. خب نرسیدیم. روسیه را بردیم و نرسیدیم.

خیلی وقت ها خدا آرزوها را تفسیر و بعد اجابت نمی کند. همان را که می خواهی می گذارد کف دستت و می گوید برو ببینم چه می کنی. و معمولاً هم تو کاری غیر از غلط کردن نمی کنی.

حالا که اینقدر اصرار داری به خواستن، خوب بفهم که چه می خواهی.