بیدارم کن...
یک شب؟ تو بگو یک هزار شب. چشم که کور و دل که گنگ باشد، زبان هم بی عاری پیشه می کند و می شود لال به هر آنچه که خوب. تکلیف دست و پا هم که پیشتر معلوم بوده. هزار راه رفته ی نباید می رفته و هزار کار انجام شده یا نشده. خیر و شر و نیک و بدش را زمانه معلوم نمی کند. معلوم هست. این که جانت را چطور تعلیم داده باشی، می شود همان آینه ای که شاید روزی خودت را دیدی و دست کشیدی.
بیدار اگر نمی خواهی بشوی، بیدار ننشین.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۴ ساعت ۳:۵۸ ب.ظ توسط شب تاب
|
رؤیاهای ما،