دو انسان (و چقدر سخت است اسفاده از کلمه ی انسان) را تصور کنید با شرایط نسبتاً یکسان (در خیلی و خیلی چیزها)، زیر یک سقف، هر دو می نشینند پای سخنرانیِ حاج آقا پناهیان. حاج آقا می گوید:  «از خدا کم نخواهید. همت خود را بالا ببرید، زیاد بخواهید که اساساً انسان «زیاد» است و «بالا» است و نباید به کم قانع باشد و شیطان ما را به کم قانع می کند و انسان که به کم قانع بشود، عین بدبختی است و چیزهای بزرگ و عالی از خدا بخواهید و ... ».

اولی با خود می گوید: «خدایا! کم نمی خوام. زندگی در این سگدونی رو نمی خوام. از بودن کنار این کثافت ها بیزارم. حیف من نیست؟ چرا باید در این شرایط حداقلی و مزخرف بمونم؟ خدایا! من زیاد می خوام. بیشتر و بیشتر. چیزی رو می خوام که لایقشم. به من بیشتر و بیشتر عطا کن...».

دومی می گوید: « خدایا! شُکرت. از هرچی تا به حال داده ای ممنونم. بعد از این هم منو از لطف و رحمت خودت محروم نکن. عزّتم بده، بزرگم کن، لایقم کن و کمکم کن که یه شکرگذار واقعی باشم ...».

بعدش چه می شود؟ همین جهنمی که شده ...