گربه ی خواب آلود
گربه ها را دیده اید چطور بچه هایشان را جابه جا می کنند؟ بچه ها را دانه به دانه به دندان می گیرند و می برند به جای امن.
یک هفته است کارم همین است. قد و نیم ها را از وسط رنگ و چسب و پارکت و موکت و تیر و تخته به دندان می کشم ومی برم به هر جای امنی که بشود. خسته ام. چشم نمی توانم ازشان بردارم. مثل خانه به دوش ها باید همه چیز را مدام دنبال خودم بکشم. کیف ها و لباس ها و سبد تغذیه را، وسایل نقاشی و کاردستی و کتاب ها را، همه چیز را. پایم در تمام مهد می چرخد و حواسم هزار جا هست. گاهی با همکارم چشم توی چشم می شویم! او هم مثل من! گیج و خسته. فرصت نداریم با هم گپ بزنیم. دعا و آرزویمان شده سر و سامان گرفتن اوضاع. اینکه یک روز صبح بیاییم مهد و ببینیم نه گرد و خاکی وجود دارد و نه هزار مانع در راهرو راه را بر ما بسته و نه غریبه ای در حریم ما حضور دارد. اینکه عاقبت برویم سر کلاس های خودمان، با میز و صندلی ها و تمام متعلقات مخصوص خودمان. اینکه آرامش برگردد.
این وسط، من هوس کردم نقاشی بکشم. البته اول که شروع کردم، اوضاع این طور زیر و رو نشده بود. شروع که کردم، مجبور شدم تمامش کنم. بماند که چقدر خسته ام، چقدر خوابم می آید و چند ساعت سر پا ایستادم، واقعاً از کشیدنش لذت بردم. حالا دیوار کلاسم جولانگاهِ یک پسر فضانورد است که به قول مه شاد یک لبخند پت و پهن دارد!
ذهن و جسمم خسته و خواب آلود است و زندگی هم پیشنهادات و تصمیمات عجیب و تأثیرگذارش را دقیقاً همین مواقع به من ارائه می کند. من چکار می کنم؟ سعی می کنم به همه چیز فکر کنم و توی اتوبوس خوابم می برد...
رؤیاهای ما،