جادوگرِ سرزمین قد و نیم قدها
یه کاغذ بردم کلاس، با یه سکه. سکه رو گذاشتم زیر کاغذ و با مدارنگی روی سکه کشیدم. طرحش افتاد روی کاغذ. همون بازیه بچگی هامون. حیرت کرده بودن. یکشون گفت: «خاله تو جادو بلد بودی؟ من نمیدونستم!»
نفری یه سکه دادم بهشون با یه کاغذ و یه مداد. یه گوشه ایستادم به تماشای جادوگرهای کوچکم :)
خوشحالیشونو، برق چشماشونو، ایمانشونو، با هیچ چیز عوض نمی کنم...
+ نوشته شده در سه شنبه ۶ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۸:۴۷ ب.ظ توسط شب تاب
|
رؤیاهای ما،