یه کاغذ بردم کلاس، با یه سکه. سکه رو گذاشتم زیر کاغذ و با مدارنگی روی سکه کشیدم. طرحش افتاد روی کاغذ. همون بازیه بچگی هامون. حیرت کرده بودن. یکشون گفت: «خاله تو جادو بلد بودی؟ من نمیدونستم!»

نفری یه سکه دادم بهشون با یه کاغذ و یه مداد. یه گوشه ایستادم به تماشای جادوگرهای کوچکم :)

خوشحالیشونو، برق چشماشونو، ایمانشونو، با هیچ چیز عوض نمی کنم...