نقش من چیه؟ نقش تو چیه؟
برای دو هفته اومدن ایران. تفریح، دیدار از اقوام و دوستان، آشنایی با زبان و فرهنگ مادری. کانادا رو بیشتر از ایران دوست داره ولی غذاهای ایرانی رو می پسنده. میگه مامانم ایرانی نیست. مامانش ایرانیه و فارغ التحصیل از دانشگاه صنعتی شریف. وقتی می خوره زمین به سرعت بلند میشه و به همه اطمینان میده که حالش خوبه! فارسی رو مثل طوطی تکرار می کنه، نمی فهمه. ولی این باعث نمیشه سکوت کنه!
تمام روز مشغولِ فهمیدنِ همدیگه بودیم. هر دو تلاش می کردیم. هر دو چشمامون برق می زد وقتی منظور همدیگه رو می فهمیدیم. وقتی نمی فهمیدمش، غصه می خوردم، اونم ناراحت می شد. بیخیال می شد. می رفت سراغ یه موضوع دیگه.
بازی کردیم. نقاشی کشیدیم. و اون یاد گرفت که وقتی اسباب بازی رو ازش میگیرن به فارسی بگه: بِدِش به من!
روز سختی بود. دلم می خواست می تونستم باهاش درست حرف بزنم. دلم می خواست منظورشو سریع درک کنم. تمام روز مشغول زیر و رو کردن ذهنم بودم تا شاید کلمه ای پیدا کنم برای ایجاد ارتباط. خوبیش این بود که دخترک موطلاییِ شیطون و صبور، کنارم موند. دلش خواست که بمونه. این یعنی من موفق شدم. این یعنی خستگی ها پر.
حتی دوست داشتن تو هم باعث نشد که برم سراغ تکمیل یادگیریِ زبان دوم. اما دوست کوچکم، انگیزه ای بزرگ در من ایجاد کرد. شاید آمده بود برای همین. شاید نقش سوفیا در زندگی من همین ایجاد انگیزه بود. شاید.
رؤیاهای ما،