گفت می خوام تو رو نقاشی کنم خاله. گفتم باشه. یه ربع بی حرکت ایستادم و شدم مدلش. اجازه نداد نقاشی رو نگاه کنم. رفت یه گوشه نشست. رنگ چشمامو پرسید. تعداد دگمه های لباسمو پرسید. رنگ آمیزیش که تموم شد، نقاشیو تحویلم داد. دیدم که منو این شکلی دیده. اینکه داستان اون همبرگر و کفش های پاشنه بلند چیه، نمی دونم.