تو رفتی و دل من...
دلتنگی گلویم را گرفته،می دانی؟ یک زمانی تمام حالم را رها کردم که بیاید سمت تو که خوب بودی -و خدا میداند که هنوز هم هستی- و آسمانم آبی تر از قبل شد و گل ها همه خوشبوتر و حالا هزارسال و هزاران سال از آن زمان میگذرد و من هیچ نمیفهمم چرا برگشتی همانطور که هیچ نفهمیدم چرا رفتی.
نه شتاب زده ام و نه تغییری کرده ام و نه نوشتنم یادم رفته و نه هیچ، فقط، بنویسم و تو نخوانی؟ آخر زندگی هم اینقدر پوچ؟
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۷:۱ ب.ظ توسط شب تاب
|
رؤیاهای ما،