من به مرگ عادت ندارم. هنوز نمیدانم به بازمانده ها چه باید بگویم.چه رفتاری باید داشته باشم یا شاید اصلا بهتر است هیچ کاری نکنم.هان؟ نه تسلی دادن بلدم و نه حتی مبادی آداب بودن در این مواقع. من آداب عزاداری نمیدانم. 

ساده حرف میزنم از مردن و میدانم هیچ ساده نیست. دیشب که خیلی دیرتر از آن بود که باید به خانه میرسیدی و نرسیده بودی، دیشب که موبایلت خاموش بود و هوا سرد بود، داشتم به چیزهای ترسناک فکر میکردم. به چیزهای ترسناکی که من را نمی ترساند. و همان موقع بود که مرگ همان نزدیکی ها بود. شاید دید من احمق تر از آنم که عظمتش را درک کنم و بالهایش را بست و رفت جایی دورتر که خیلی هم دور نبود.

حالا باز من هستم و همهء کارهایی که بلد نیستم ...