جوش روی دماغم بزرگ و قرمز است. شبیه جادوگرهای توی قصه ها شده ام. دوقلوها روی پاهایم می نشینند و جوش هایم را لمس می کنند. خجالت می کشم ولی خدا را شکر می کنم که حداقل برایشان جالب است و ترسناک نیست. از جوش های روی صورتم متنفرم. صد سال بود این شکلی نشده بودم و این قرص های لعنتی باز من را به دنیای غم انگیز گذشته پرتاب کرده، دنیایی که هر روز آرزو می کردم کسی بیاید که دوستم داشته باشد.

اگر آن روزها کش آمده بود تا همین حالا، چه خاکی می خواستم به سرم بریزم؟