هر آنچه که زیر و رو می شود، هر آنچه که زیر و رو می کنی ...
هر امکان جدیدی که هستی کسب می کند - حتی کوچکترین امکان - همه چیز را درباره ی هستی تغییر می دهد. *
* آهستگی - میلان کوندرا - نیما زاغیان
هر امکان جدیدی که هستی کسب می کند - حتی کوچکترین امکان - همه چیز را درباره ی هستی تغییر می دهد. *
* آهستگی - میلان کوندرا - نیما زاغیان
یک شب؟ تو بگو یک هزار شب. چشم که کور و دل که گنگ باشد، زبان هم بی عاری پیشه می کند و می شود لال به هر آنچه که خوب. تکلیف دست و پا هم که پیشتر معلوم بوده. هزار راه رفته ی نباید می رفته و هزار کار انجام شده یا نشده. خیر و شر و نیک و بدش را زمانه معلوم نمی کند. معلوم هست. این که جانت را چطور تعلیم داده باشی، می شود همان آینه ای که شاید روزی خودت را دیدی و دست کشیدی.
بیدار اگر نمی خواهی بشوی، بیدار ننشین.
واقعا به قرآن به عنوان معجزه ی حصرت محمد(ص) نگاه کردیم؟
معمولاً از اصل اشتباه دعا می کنیم. نمی دانیم باید چه چیز را و چه چیز را و چه چیز را بخواهیم که نتیجه اش بشود فلان چیز. بیشتر وقت ها که اصلاً به نتیجه و فلان چیز فکر نمی کنیم و قاطعانه و مصرانه می چسبیم به همان چیز اولی و می خواهیمش. همینقدر کوتاه نظرانه، با افقی تا همین اندازه محدود.
بعد یک جورهایی گند کار بالا می آید. آن چیز را به دست می آوریم و بعد می بینیم که ای داد! این که نشد! چیز بزرگتری قرار بود بشود، چرا نشد؟ مگر من فلان چیز را نخواسته بودم؟ پس چرا این چیز نصیبم شد؟
مثال نسبتاً نزدیک و ساده اش می شود همین برد دیشب تیم ملی والیبال. هزارها نفر نشستیم دعا کردیم که خدایا! خداوندا! روسیه را ببریم. سه بر صفر ببریم. دو بار هم ببریم. و لابد به خیالمان قطعاً نتیجه می شود صعود. اما نشد. لهستان را فراموش کرده بودیم. خیلی هایمان یادمان رفته بود دعا کنیم که طومار لهستان یک جوری پیچیده شود. بعد تیم ایران ببرد. تا تازه بعدش به فلان چیز که همان صعود است برسیم. خب نرسیدیم. روسیه را بردیم و نرسیدیم.
خیلی وقت ها خدا آرزوها را تفسیر و بعد اجابت نمی کند. همان را که می خواهی می گذارد کف دستت و می گوید برو ببینم چه می کنی. و معمولاً هم تو کاری غیر از غلط کردن نمی کنی.
حالا که اینقدر اصرار داری به خواستن، خوب بفهم که چه می خواهی.
بعضیها را میگذاری توی یک صندوق عالی با چفت و بست و قفل و کلید عالی، میگذاری توی گنجه، جای دور و کمتر در دسترس گنجه، میگذاری توی باغچه، زیر خاک پای بوتهی گلمحمدی، میگذاری در صندوق امانات یک بانک بزرگ و معتبر، میگذاری در یک سفینه و میفرستی به فضا.
احتیاط میکنی، مراقبت میکنی، نقشه میکشی، فکر و خیال میکنی، خواب راحت را فراموش میکنی و خوراک خوب را و تمام این زحمات را به جان میخری تا دست کسی به گنج تو نرسد. تا دست کسی به آن «بعضیها» نرسد.
دوست داری مال خودت باشند. دوست داری جای امنی باشند، بی گزند، بی ناچیزترین آسیب، بی کوچکترین مزاحم. دلت میخواهد راز وجود همچین موجودات خوبی، آن هم در این دنیای قهر با خوبها و خوبیها، منحصراً متعلق به تو باشد و بس.
بعد ناگهان میبینی چیزی مثل یک خط نور، مثل یک رایحه ی نجیب، مثل قطرههای شاد آب رود، دارد نشت میکند از درزهای صندوق عالی، از لابهلای در گنجه، از پای بوتهی گلمحمدی، از در یک بانک معتبر و بزرگ و از فضا، رو به تمام آدمها.
میفهمی که خوب بودن را نمیشود پنهان کرد مثل بوی نان با تنور هیزمی. که «خوبها» رسالت دارند برای دوست داشتن خیلی ها، بی پرسش از نام و ننگ.
این است که میروی مینشینی به زندگی و چای خوردن. به امید اینکه راه «خوبها» باز هم سمت تو کج شود...
ایستاده بود با یک ژست خاص و متفاوتی به کتاب های کتابفروشیِ مترو نگاه می کرد. از فاصله ای که انگار می توانست با اشعه ی لیزر چشم هایش تمام کتاب ها را آنالیز و کتاب دلخواهش را پیدا کند. معلوم بود حواسش به کتاب هاست. نمی دانم از کجا، ولی معلوم بود. آنقدر معلوم که هوس کردم بروم کنارش بایستم. مثلاً خیلی اتفاقی! بعد کم کم ژست های خاص خودم را رو کنم: لمس کردن کتاب ها، زیر لب حرف زدن با آنها، لبخند زدن به کتاب های آشنای نخوانده، احوال پرسی کردن با کتاب های آشنای خوانده! از همین لوس بازی هایی که خیلی دوست دارم. بعد شاید لحظه ای چشمش را از کتاب ها برمی داشت. به تنها دختر روسریِ رنگیِ آن اطراف نگاه می کرد و با خودش می گفت: آدم مگه کتابی رو قبل از خریدن لمس می کنه!؟ پس اشعه ی لیزر چشم به چه دردی می خوره؟!
شاید تصمیم می گرفت با من حرف بزند تا بفهمد من با اشعه ی لیزر چشم هایم چه کار می کنم پس؟ آن وقت به هم لبخند می زدیم و از چیزهای خوب با هم حرف می زدیم. از کتاب ها، از همه چیز. و من عاقبت یک دوست پیدا می کردم. می شدیم دوست های خوب.
کلی فکر کردم آخرین باری که چیزی را هوس کردم و انجام دادم، کی بود؟ یادم نیامد. راه همیشگی را پی گرفتم. همان پله برقیِ پر سر و صدای منتهی به دود و گازوئیل و آفتاب.
با چیرهای زیادی می جنگیدم برای داشتنِ آچو. حالا یک آ5 ِ سفید هم به این داستان اضافه شده.
من فرمانده ی ارشد یک پادگانم با یازده پسرِ قد و نیم قد! کسی که حرف اول و آخر را می زند. دستور می دهد. تربیت می کند. اطاعت می خواهد و «بهتر» بودن را. کسی که اگر لازم شد، داد می کشد. بی ادبی و بی نظمی را تاب نمی آورد و اصولاً ریز و درشت نمی شناسد!
وقتی راه رفتنت، حرف زدنت و بخش مهمی از ذهنت کامل و فعال شد، در اختیار منی! باید چیز بهتری باشی! باید آدمی باشی که بشود رویش اسم آدم گذاشت. تو بچه ای، ولی اگر رهایت کنند تا عمر داری بچه می مانی.
رهایت نمی کنم. تمام عشق و ایمانم را نثارت می کنم، جوری که حتی اگر سرت داد کشیدم، حتی اگر توبیخت کردم، حتی اگر تنبیه شدی، باز هم وقتی خوابم مرا ببوسی. باز هم دوستم داشته باشی. باز هم غذایت را فقط از دست من بگیری. جوری که دیگران شاخ های عظیم روی سرشان سبز شود از اینکه چه تناسبی هست بین صدای جیغی که از پشت درهای بسته می شنوند با بوسه های محکمی که روی گونه هایم می کارید!
دوستتان دارم. آدم بزرگ ها نمی فهمند. آدم بزرگ ها برق چشم هایم را نمی بینند وقتی کار درست را انجام می دهید. آدم بزرگ ها کیفیت آغوشم را که برای شما باز است درک نمی کنند! آدم بزرگ ها چیزی که بین من و شما در جریان است نمی فهمند. آدم بزرگ ها قضاوتم می کنند. مطمئنند که حرف مفت می زنم! اصرار دارند که این راه درست نیست. ایمان دارم که اشتباه می کنند!
من به شما افتخار می کنم! به این همه مهربانی و دوستی که یاد گرفته اید، به درست گرفتن مداد رنگی در دستتان، به سلام گفتن های شیرینتان، یه الهی شکر گفتنهای خالصتان وقت آب و غذا خوردن...
شما سربازهای پرافتخار من هستید! مطمئنم که عاقبت از سرزمین باور من دفاع می کنید. پیش از این هم این کار را کرده اید. صبر می کنم...
عجب آسمان آبیِ قشنگی! این را که داشت می گفت، توی سرش پر بود از تصویر آسمانِ صورتیِ سیاره اش، دلش هم بگی نگی تنگ شده بود، ولی دوست نداشت غیرصمیمی به نظر برسد. قول داده بود بین آدم ها درست زندگی کند. مهربان باشد. تا آنجا که می تواند دوست پیدا کند و عادی به نظر برسد. یک عادیِ خوب.
روزها پای قولش می ایستاد. قوی و محکم. شب ها اما، خواب های صورتی می دید.
کم کم همه چیز خیلی سخت شد.
حالا همه چیز خیلی خیلی سخت شده.
دوست هایم را - دوست هایی که خیال می کردم داشتم را - کنار گذاشته ام. تقریباً ناگهانی. تحمل دنیاهای متفاوت برایم سخت شده بود. حرف هایی که ربطی به من نداشت روی گوشم سنگینی می کرد. آدم هایی که می گفتند دوستم دارند، دور و برم بودند و من چیزی از دوست داشتنشان نمی فهمیدم. حس نمی کردم که دوستم دارند. شده بودم یک مجسمه ی خوش ادا. سعی می کردم مهربان باشم. صبور باشم. به دردل هایشان گوش کنم. از حال خوبم استفاده کنم تا حالشان خوب بشود. درونم فریاد می کشید که چرا این کار را می کنی؟ یعنی اینقدر تنها هستی؟ و به خودم جواب می دادم : آدم به هرحال به دوست احتیاج دارد. و لبخند می زدم و شیطنت می کردم و قرار می گذاشتم با آدم ها وَ وَ وَ ...
کسی نتوانست کمکم کند. تصمیم گرفتم خودم تقلایی بکنم، شاید شد.
دیگر این وبلاگ تنها دوستم بود. بلاگفا محیطی را به من داده بود که نه سال تمام کنارم بود. آدم هایی مثل من با وبلاگ با آدم ها ارتباط نمی گیرند، بلکه وبلاگ راهی است برای ارتباط برقرار کردن با خودشان. نوشتن کمک می کرد که حالم بهتر باشد و نوشتن در اینجا، خوب بود.
بلاگفا که مریض شد، ناراحت شدم. اذیت شدم. نه برای از دست رفتن نوشته هام، نه برای از دست دادن دوست ها و دنبال کننده هام(چون همچین چیزی رو نداشتم)، ناراحت شدم چون داشتم قدیمی ترین دوستم را از دست می دادم.
می توانستم بروم و از محیط های دیگر استفاده کنم. مثل خیلی ها که رفتند. من هم رفتم. ولی تفاوتم با دیگران آشکار بود. دیگران رفته بودند چون «نوشتن» برایشان مهم بود من رفته بودم تا چیزی را امتحان کنم. نتیجه یک سرخوردگیِ بزرگ بود برایم.
حالا خوشحالم که پنل مدیریت بلاگفا فعال شده. من باز هم اینجا هستم. چون رفتنم به جاهای دیگر هیچ معنایی برایم ندارد. ممکن است دوباره نوشته ها و نظرات و همه چیز از دست برود؟ مهم نیست.
سلام بلاگفا :)
* خیلی چیزها باید سر و سامون پیدا کنه. درستش می کنم :)