پازل

 

طالع رنگی رنگی این هفته، بهت توصیه کرده که هرگز به دیدن یه دوست قدیمی نری. گمون نکنم این طالعو بخونی و پیگیری کنی. ولی به احساست ایمان دارم. می دونم اگه چیزی رو حس کنی، اگه چیزی ته ذهن یا قلبتو قلقلک بده، چشم بسته از کنارش رد نمیشی.

به مه شاد گفتم «برگشتن» مزخرف ترین چیز دنیاست. گفتم که «برگشتن» اشتباه است. همیشه اشتباه است.

دلم نمی خواد این چیزا رو کنار هم بچینم و نتیجه بگیرم. نتیجه رو قبلاً به مه شاد گفته ام. اگه یادش مونده باشه، پنجشنبه شب، تأییدم می کنه. من از این تأیید می ترسم. تلخ و غم انگیزه.

 

طلوع کن...

 

اگر با تو دست به یقه می شدم، یا رو در رو چند تا فحش آبدار نثار هم می کردیم، یا لیوانی آب یا چایی را می پاشیدم توی صورتت، شاید اینقدر گیج و گنگ نبودم. شاید لال می شدم و می نشستم سر جایم. شاید دست می کشیدم، رها می کردم، کِش نمی دادم...

حالا اما بخشی از مسأله پاک شده - شاید مهم ترین بخش - و هیچ رقمه نمی توانم راهی -کوره راهی- پیدا کنم برای حل کردنِ این گره ی چندین ساله. همه چیز هر روز سخت و سخت تر می شود.

فقط دست های تو قادرند معجزه کنند. با ساده ترین عمل ممکن. انگشت های نازنینت را تکان بده و چیزی بنویس. من را لایق بدان برای آسوده زندگی کردن. رهایی را هدیه ام کن.

 

دلم را به خودت گره زده ای

 

دفعه ی پیش که اینجا بودی، رفتی سراغ کامواهای من. مامانت پرسید اشکالی نداره؟ گفتم نه! گذاشتم بخشی از دنیایم را گره بزنی! حالا آچو و دلبر دارند گره های نخ را باز می کنند. تو کجایی؟ لابد خوابی توی خانه ی خودتان. یا داری سیم تلفن را، سیم تلویزیون را یا هر چیزی دم دستت هست را می جوی! هر چقدر هم که من دلم برایت تنگ شده باشد باز هم تو اینجا نیستی. نشانه ای از تو نیست. نه پتو و تشک اضافه ای داری خانه ی ما، نه لباس اضافه، نه اسباب بازی اضافه، نه ظرف غذایی که مخصوص تو باشد برای یک وعده غذایی که در هفته اینجایی، فقط نخ های گره خورده نشان می دهند که تو اینجا بوده ای. تنها اثری که دست های تو باقی گذاشته اند همین گره هاست. قشنگ ترین گره های دنیا!
وقتی ما را می بینی می خندی. این یعنی ما را دوست داری؟ این که تو ذاتاً خوش اخلاقی، این که تو ذاتاً مهربانی، حسابی شاخک های حسادت من را حساس کرده. کاش یک جای اختصاصی داشتم توی دلت. کاش بزرگ تر که شدی، هنوز دلت بخواهد پیش من باشی، با من حرف بزنی ...
تو، ای قشنگ ترینِ دنیای من! همیشه یک عالمه دعا و آرزوی خوب و بزرگ از طرف من پشت سرِ تو روان است. من قوانین را می دانم. دل نبستن را بلد شده ام. دیده ام که این دنیا مدام درحال جا گذاشتن آدم هاست و فهمیده ام دویدنِ بیهوده پا را می شکند و چشم را کور می کند.
من همین حالا دوستت دارم...

 

به کدام زبان؟ با کدام کلمه؟

 

برای حرف زدن، از مه شاد سراغ می گیرم. تهش می رسیم به : این «خب که چی؟»ها زیاد هم بد نیست . برای انجام خیلی از کارها دنبال دلایل بزرگ نباش. بی دلیل و بدون فکر برو...

دلایل بزرگ؟

خدایا...

واقعاً من اینقدر گنگ و نامفهوم حرف می زنم؟

 

بازگشت به مهد کودک

 

دکتر برید به خانوم پفکو گفت: "یک وقت هایی از دکتر هوروات بخواه یک چیزهایی را برایت توضیح بدهد، ببین چه خوب و واضح جواب می دهد".

خانوم پفکو گفت: "باید از کلاس اول شروع کند، حتی شاید هم از مهدکودک. از خیلی چیزها نفهمیده رد شده ام"

دکتر برید تابید کرد: "همه مان از خیلی چیزها رد شده ایم. برای همه مان خوب است که از اول شروع کنیم، چه بهتر که از مهدکودک". *

 

* گهواره ی گربه - کورت ونه گات - مهتاب کلانتری، منصوره وفایی

تصمیمی که نمیگیری...

 

همیشه، آدم هایی هستند که با من حرف می زنند. همیشه یک نفر  پیدا می شود که اعتماد کند و حرف بزند. همیشه کسی هست که هیچکس را پیدا نکرده تا از خودش و رازهایش بگوید و درست وقتی داشته خفه می شده از فشارِ بغض مانند چیزی به اسمِ " حرف ها و احساساتِ سخت گنگ و مگو "، من را پیدا کرده و حرف زده. همیشه کسانی هستند که محتاجِ گوش باشند، که می خواهند دو کلمه حرفِ بی قضاوت بشنوند، که خسته اند. تعدادی از این ها هستند که همیشه من را پیدا می کنند. من چرا گوش می کنم؟

من شغلِ "گوش کردن" را ترک نمی کنم. من قضاوت نکردن را ترک نمی کنم. شاید یکی از آنها، روزی، تو باشی. شاید روزی بخواهی حرف بزنی. شاید روزی بخواهی با من حرف بزنی.

 

پا به پای خودم

 

آدم دلتنگ نشدن نبودم. حالا اما سرم را انداخته ام پایین و می روم به راه خودم. آدمیزاد اجتماعی است؟ شاید باشد. بعضی ها به همان «انجمن درون» اکتفا می کنند. آنجا لااقل اضافه نیستند در جمع های دو نفره. آنجا لااقل کسی هست که برایشان وقت داشته باشد: خودشان. 

ایمان داشتم که داشتن دوست خیلی خوب است. ایمانم را هنوز از دست نداده ام. از دست رفته، چیز و چیزهای دیگری است.

 

دوران دونده گی

 

... درجه سرعت در تناسب مستقیم است با شدت فراموشی. از این معادله می توان نتایج متعددی را استنباط کرد. مثلاً: اینکه عصر ما در دستان عفریت سرعت گرفتار است و به همین علت به سادگی خود را به فراموشی می سپارد. حالا من این گفته را معکوس می کنم و می گویم: دغدغه ی عصر ما میل به فراموشی است و برای ارضای همین میل است که در چنگال عفریت سرعت گرفتار آمده است، سرعت را انتخاب کرده است تا نشان دهد که دیگر نمی خواهد به یاد آورده شود، نشان دهد که از دست خودش خسته است، از خود ملول است و می خواهد شعله ی کوچک و لرزان حافظه را خاموش کند. *

 

*آهستگی - میلان کوندرا - نیما زاغیان

 

گربه ی خواب آلود

گربه ها را دیده اید چطور بچه هایشان را جابه جا می کنند؟ بچه ها را دانه به دانه به دندان می گیرند و       می برند به جای امن.

یک هفته است کارم همین است. قد و نیم ها را از وسط رنگ و چسب و پارکت و موکت و تیر و تخته به دندان می کشم ومی برم به هر جای امنی که بشود. خسته ام. چشم نمی توانم ازشان بردارم. مثل خانه به دوش ها باید همه چیز را مدام دنبال خودم بکشم. کیف ها و لباس ها و سبد تغذیه را، وسایل نقاشی و کاردستی و کتاب ها را، همه چیز را. پایم در تمام مهد می چرخد و حواسم هزار جا هست. گاهی با همکارم چشم توی چشم می شویم! او هم مثل من! گیج و خسته. فرصت نداریم با هم گپ بزنیم. دعا و آرزویمان شده سر و سامان گرفتن اوضاع. اینکه یک روز صبح بیاییم مهد و ببینیم نه گرد و خاکی وجود دارد و نه هزار مانع در راهرو راه را بر ما بسته و نه غریبه ای در حریم ما حضور دارد. اینکه عاقبت برویم سر کلاس های خودمان، با میز و صندلی ها و تمام متعلقات مخصوص خودمان. اینکه آرامش برگردد.

این وسط، من هوس کردم نقاشی بکشم. البته اول که شروع کردم، اوضاع این طور زیر و رو نشده بود. شروع که کردم، مجبور شدم تمامش کنم. بماند که چقدر خسته ام، چقدر خوابم می آید و چند ساعت سر پا ایستادم، واقعاً از کشیدنش لذت بردم. حالا دیوار کلاسم جولانگاهِ یک پسر فضانورد است که به قول مه شاد یک لبخند پت و پهن دارد!

 

 

ذهن و جسمم خسته و خواب آلود است و زندگی هم پیشنهادات و تصمیمات عجیب و تأثیرگذارش را دقیقاً همین مواقع به من ارائه می کند. من چکار می کنم؟ سعی می کنم به همه چیز فکر کنم و توی اتوبوس خوابم می برد...

 

 

* نیکولا راست میگه...

توافق

 

ما ملتی هستیم که باور می کنیم. چون حوصله ی باور نکردن را نداریم.

 

 

دنیا با راز قشنگ تر است

منتظر یک خبر مهم هستم. یکی از بزرگ ترین اتفاق ها و رازهای زندگیم. یکی از قشنگ ترین ها. کی دلم را روشن می کنند؟ کی؟ روزها، دستم در دست قد و نیم قدهاست و دلم بسته به صدای موبایل. شب ها مشغول خیالبافی ام.

عجب روز و شب هایی است. عجب روز و شب هایی...

فهم

دو انسان (و چقدر سخت است اسفاده از کلمه ی انسان) را تصور کنید با شرایط نسبتاً یکسان (در خیلی و خیلی چیزها)، زیر یک سقف، هر دو می نشینند پای سخنرانیِ حاج آقا پناهیان. حاج آقا می گوید:  «از خدا کم نخواهید. همت خود را بالا ببرید، زیاد بخواهید که اساساً انسان «زیاد» است و «بالا» است و نباید به کم قانع باشد و شیطان ما را به کم قانع می کند و انسان که به کم قانع بشود، عین بدبختی است و چیزهای بزرگ و عالی از خدا بخواهید و ... ».

اولی با خود می گوید: «خدایا! کم نمی خوام. زندگی در این سگدونی رو نمی خوام. از بودن کنار این کثافت ها بیزارم. حیف من نیست؟ چرا باید در این شرایط حداقلی و مزخرف بمونم؟ خدایا! من زیاد می خوام. بیشتر و بیشتر. چیزی رو می خوام که لایقشم. به من بیشتر و بیشتر عطا کن...».

دومی می گوید: « خدایا! شُکرت. از هرچی تا به حال داده ای ممنونم. بعد از این هم منو از لطف و رحمت خودت محروم نکن. عزّتم بده، بزرگم کن، لایقم کن و کمکم کن که یه شکرگذار واقعی باشم ...».

بعدش چه می شود؟ همین جهنمی که شده ...